Posts Tagged "مژده"
FAR
——————————————————————–
پ.ن : از مولانا جلال الدین محمد بلخی در دیوان شمس می خوانیم :
فرقت از قهرش اگر آبستن است.
بهر قدر وصل او دانستن است
می دهدد جان را فراقش گوشمال ؛
تا بداند قدر ایام وصال…
( نکته قابل توجه در این شعر شدت آمیزش غم و آسایش خیال است )
———————————————————————
she is cheating on U!
دیروز تو ؛ امروز من /
دیروز در سایه هایی از عشق
.
.
.
لمیده شدم
با پاهایی تنبل
و
آغوشی که هزار بوسه را پس می زد
چشمهایم التیام دردهای بودند سرد نشدنی
که گویی تا صبح منتظر حضور جای خالی تو , مژده رفتن تو .
چهار ساعت است که عقربه ها اسیر یک اند !
وجودم خواب را بر خود کشیده بود
از تو که هرگز نخواستی بفهمی بوی بودن را..
دیگر نه برای تو این جهان پر رفت و آمد
نه برای من که تا ابد بوی تو را دهم …..
tightly night
شب؛
به نام آب که از ذکرش ناشناس ترین علف ها می رویند .
شمردم روزها را، باز از سر
ولی تقویم را گم کرده بودم
من از فردای بودن یا نبودن نمی هراسم
نبودنِ با تو را ، کم کردم عشق بود و نور .
بودن با تو را کم کردم و شب باقی قصه را نوشت ..
راز عشق و آرامش یاد گرفتن از دیگری است .. پیش آن که چیزی به او یاد بدهیم ..
باید عشق را زیبا نوشت؛
فرقی نمی کند ، قلم ازساقه نیلوفر باشد یا پر کبوتر .
مژده شکفتن بدهد یا نه ..
تو را مشق کردن عین رویاست .
یافته ها را باید جست ..







