Posts Tagged "ستاره سبز"

Befor Monday

 

چیزی شبیه دریا ؛

چیزی شبیه سُرمه ؛

چیزی شبیه تو ؛ شبیه چشم های تو .

چیزی که از دور می آید .. از روز های گرم ..

از نیمه دوم سال ؛ از میان خواب های سپید ..

از لابلای کرور کرور ستاره سبز ..

می آید تا مرا با خود ببرد .

ببرد  به روزهای پادشاهی عقل کوچک من !

از روزهای  روشن علاقه و اقاقی به روز سرد و  تاریک  منطق.

مهم نیست ! من به روزه سردی در دی ماه تقویمی اعتقاد دارم که حتی آدم برفی های عریان نیز به نگاه معطر ما حسودی می کنند . و آن روز دیر نیست .

۱۵ ام آذز .۸۸

۱۵ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

royal gift

 

آی ای ستاره ؛

آی ای ستاره سبز .. این کتاب را یک بار و فقط یک بار به تو هدیه می کنم ؛ تا بار ها و بار ها آن را تکرار کنی ..

مردم را سه دسته کردم ، آنهایی که این کتاب را نخوانده اند ؛ آنهایی که این کتاب را خوانده اند و آنهایی که این کتاب را می خوانند .. با من باش و این کتاب را بخوان نه برای اینکه خوانده باشی برای اینکه بوده باشی ..

این کتاب را نخوان ؛ این کتاب را بنوش تا بفهمی چه می گویید ..

 

“بر میگردیم به حال(از آینده )” .

چه کسی خواهد  پرسید که کجا بوده  ایم ؛ یکی دو ساعت  بعد  از نیمه شبی نزدیک بهار البته آخر اسفند؛ درست  در کوچه ای که باد می وزد و شبی که فردایش مردم روبه دیوار ها خواهند ایستاد و موهایشان را شانه خواهند زد . من و تو سخت می دویم .. سخت و تند . مطمئن باش که هیچ کس نخواهد پرسید که از ماضی آمده ایم یا از مضارع ؛ فقط باید بدویم که زمان را جا بگذاریم ..

باور داریم که این با فرق دارد ؛ به من این قول رو دادند ..

این روز میرسد .این روز نمی رسد

و زود تمام نمی شود . یا زود تمام می شود .

این را همین امروز موقع بوییدن عطری فهمیدم که من حسی خاص داد ؛ خانمی به من عطری داد که که تمام آدم های که آن محل می گذشتند می داد .. توهماتم ریخت و باور کردم که یک عادی ام مانند باقی عادی های اطرافم ، دوباره عطر را بویدم ؛ حسی از تازگی عطر ( نه خوش بویی عطر ) وجودم را پر کرد .. گویی همه چیز محیا بود .

برویم عقب تر ..

داشت از مرگ می گفت .. از گلی رویده در کوهستان و ترانه ای سرد از فروغ .. داشتت رنگ گلی را بریم توصیف میکرد .. گلی رویده بر قبر یک مبارز .. از مردن می گفت و از خاک سپاری .. مردن برای آزدی . وادع … مدام حرف می زد ، هوای بیرون سرد بود و  با زیپ کیفم بازی میکردم ( از استیصال ) و به نشانه تایید سر تکان میدادم ؛ یادم است که فقط یک جمله ؛ آره یک جمله گفتم “ دلم تنگ است ! چه روز بدی “ .

آری چه روزه بدی ..

سکه می اندارم .. خط ؛ برویم عقب تر .

{ از شبهای زمستان که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان : وقتی دو روی زندگی خط باشد ، رویای شیر پیش کش رویاهایتان ( الهام اسدی ) }

صدای ازدحام و شادی ..

نوید آزدی و برابری ..

امید و شاد کامی …

خرداد را هیچ و قت دوست نداشتم ..

باز هم عقب تر؛ اسفند سرد .. روی یک صندلی چوبی ساعت ۵ بعد از ظهر .

 

که  هوا ابر شود و در کوچه باد بی آید و زمستان سر نوشد ..

 

نتیجه گیری : همیشه بعضی نیروها اینقدر قوی اند که تمام نیورهای خوب قبلی را خنثی می کنند .. آن نیروها کنترل نشده و اغلب جهش یافته از یک تصور صحیح یا اغلب غلط شکل میگیرند .

امروز قرار است که بدویم .. از اینجا  تا همیشه . ما آرام راه میرویم و همواره با هم می دویم ولی هیچ کس نمی داند ..حتی ساعت هایمان هم گول خورده اند ؛ وقتی که کاسه شب هم پر می شود از ستاره و خواب های سبز ..

این بار ماه است که به گدایی می آید ..

باور دارم ؛ پس باور کن .

۲۲~۲۳ اسفند ۱۳۸۸

۱۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!
Page 1 of 11