Posts Tagged "رنج"

upper than suffering

 

میدانی ؟

بالاتر از رنجیدن هم جایی هست؛  من آن را می شناسم ..

من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ..

آشنای پلیدی است ؛

من با گم شدن مانوسم ، جایی در خلوت خود می گریی ، در سکوت حقیرانه خود با انتظاری کشنده ، دست و چنجه نرم می کنی و با زندگی می جنگی ! با منییت حقیقی ، با خواسته های واقیعیت و عاقبت .. گم می شوی ..

جایی میان سرونشت و جبر و اختیار ، و صد البته خواسته های انسانی ات .

من در تردید زندگی کرده ام ، جایی که میان رفتن و ماندن معلق خواهی بود ، جایی که از درد عشق ی می سوزی و از آن نه گریزی است و نه پناهی ؛

من بهار را ، تابستان را ، پاییز و زمستان را می شناسم ؛ در آنها  زاده شدم ، رشد کردم و به پایان رسیدم .. و درست در این میان فصلیست که هر چه بکاری سبز است و همان ها را زرد درو  میکنی ؛ تو می مانی و آغاز فصلی نو ؛ زمستانی سرد ..

 

سر بر شانه ی هم گذاشتن  و گرسیدن را باور ندارم ؛ کدام شانه ؟ کدام گریه صادقانه ؟

گریستن برای کدام قلب که چشم هایش حدقه دو کره خاکی نباشد!

(معنی بالا :  که دو چشمش دنیا را نبیند )

از درد با که گفتن ؟

آیا فردا نیش خند زهر آگینش ، خنجر عاطفه های ساده ات نیست !؟

 

دل بستن را باور ندارم ؛ با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را میکند ..

هوای تو را که چون من زخم خورده عاطفه های گنگ و نا معلوم نیستی .. هوای تو را که چون من نیستی ؛ هوای تو را که شب هنگام چون من بغض گلویت را بر بالش آرزو هایت رها نمی کند و برای درمان بلای عشقی که مبتلایش نیستی از خود نمی گریزی ..

 

نمی دانم و باروم نیکنم که چرا هنوز هم گاه که هوای آسمان دلم بارانیست عجیب هوای با تو باریدن می کنم .

چه کسی باور میکند که میان قاب پنجره های خالی ، ولعی که مرا سیری ناپذیر به مناظر خالی خیره می کند ؛ تصویر خیالی از نگاه عاشق تو ؛ نگاهی گرم و مهربان که زا ده ی  عاطفه هایی سبز است و برای دوباره باریدن محتاج تنها یک بارش دیگر است .. چه کسی باور میکند این همه احتیاج را ؟!

حتی خود تو ، آری من با گم شدن مانوسم ، جایی است که با آشنا ترین آشنایت هم غریب می مانی .. جایی بالاتر از رنجیدن .. من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است .. نه مفری* دارد و نه گریزی .. نه سایه است و نه آفتاب .. گریز از خویش و پناه بر هیچ.. فرار  می کنی از آنچه نمیدانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی ..

( مفر : [ م َ ف ِرر / م َ ف َرر ] (ع اِ) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای گریز. (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم ظرف است از فرار به معنی جای گریختن ، یعنی جایی که در آن گریخته نشیند و از آفت امن یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : )

تو را می پرسند از آنجا که تو را بر آن جوابی نیست ؛ در خویش می شکنی ، خرد می شوی .. کسی حتی صدایت را هم نمی شنود ! به زانو در می آیی .. به زمین می افتی .. اما کسی غروب غرور زندگی ات را در چشمانت نمی بیند ؛

 

آری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست ؛ من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است ؛

من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ، من و او در غروبی سرد با هم گریسته ایم من و او بار ها بار ها با هم گریستیم .. آشنای پلیدی است ..

من آن را می شناسم .. بالاتر از رنجیدن را هم جایی هست ./

۱۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

شازده کوچولو توانست به اخترکش بازگردد،

 

 

برای عاشق چیز هایی مهم می شود که دیگران برای همیشه از درک آن عاجزند…جز وقتی که عاشق شوند. شازده کوچولو توانست به اخترکش بازگردد، این مهم نیست که گلش باشد یا نه…گلش او را بفهمد یا نه…شازده کوچولو سهمش را از عشق برد. شازده کوچولو سهم خودش را از عشق برد. شازده کوچولو به رنج عشق مبتلا شد…رنجی که اسب هیچ آسایشی به گرد پیاده ی آن هم نمی رسد……شازده کوچولو کوچولو شدن یعنی از پستوی تار اخترک کوچک خویش سفر آغازیدن و هرآنچه که دوست داشت را دیدن.

۱۸ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

!!habit

 

عاشق یک روز از هفته شدم ؛

آن روز رو خیلی دوست دارم ،  بیشتر از تمام هفته ؛

اون روز مثل باقی روز های نیست که بگویم یا نمی آید یا اگر آمد زود می رود .. این یک تداوم همیشه گیست( همیشگی از دید انسان !) چون انسان دچار مرض نا علاج عادت  است . بهترین را هم به دست می آرد و به آن عات می کند { دیر زمانی که در کنار رودخانه می زیستم تمام آرزو یم  قله بود ، به قله که رسیدم ؛ سر تا پا محو تماشای رود شدم !! } .

فقط آن گونه نیست ! آدمی به غم و رنج و درد هایش هم عادت می کند .

 

ما عادت داریم به اینکه ساده نباشیم  و سخت بگیریم . سیاست نا خدآگاه با گوشت و خون ما آمیخته شده . برای هر آشنایی باید سیاست چید و محتاط بود ؛ در هر رابطه ، هر جا باید دقت کرد که فولان کارت تاثییر سو برای فولانی نگذارد که فولان روز فِلان اتفاق از جانب فولانی به ضرر خود تو تمام شود !

“در این میان ما یا عادت می کنیم ، یا رنج می کشیم “.. عادت یک منطق نیست یک reflex  است برای نجات از رنج کشیدن ؛ مثل داروی بی حسی .. ما به خوشی  ها عادت می کنم  پس هیج وقت آنها را از ما نمی گیرند .. این یک دورغ است که انسان های بزرگ خوشی های کودکی خود را از دست داده اند! آنان فقط به دان عادت کرده اند .. پس دی گر حس نمی شوند ؛ همین انسان مدام دنبال آرامش می گردد تا به آن عادت کند ؛ عادت کند تا عادی شود .

وقتی محلی مرا آرام کند ، مدام به آجا می روم .. زیاده روی میکنم تا آرام بمانم .. سر انجام به آنجا عادت می کنم ؛ وقتی کسی مرا آرام کند ، دوست دارم مدام با او باشم ولی این مثل یک جا نیست ! که اگر به آن عادت کردم برو سراغ جای بعدی ..

 

آنانی که از مرض عادت آگاهند بیشتر در معرض آنند .. قطعا این گونه است که هر چه علم ما کمتر باشد کمتر رنج می کشیم.. رنج از دست دادن عزیزان بسته به نوع عزتشان نزد ما از سخت ترین نوع عادت هاست .. چندی پیش به صورت اتفاقی و تصافی با دوستی جهت عکاسی از مکانی تاریخی همسفر شدم .. هوا گرفته ای بود و در آن روستای دور افتاده محلی بود شبه قربستان ..  گذرم به قطعه تعدادی از شهدای دوران جنگ خورد .. خانمی آنجا بود که یک دسته بزرگ گل گلایول داشت و بر روی هر سنگ قبر یکی می گذاشت و می رفت ..  هیچ کس دیگر آن اطراف نبود بدون شک این کار را از روی داشتن رنج مشترک  با  آشنایان همه این سنگ قبر ها می کرد ؛ رنجی که من نداشتم ! من از روی بی اعتنایی به آن عادت کردم و او از روی شدت ، درگیر شده !

چه قدر شدت لازم است ؟

که زمان هم آن را مقلوب نکند ؟!

علاقه هم این گونه است ، دقت لازم دارم  که عادت به آن رخنه نکند . شدت کافی  نیست ! عادت هم بر عکس که به بودن عادت کنی……….  ؛ عادت به ساخته های ذهنی ؛ عادت به توهمات ؛ عادت به بارو های اشتباه .. … ..  بدتیرن عادت ها .

 

عادت یعنی آغاز درگیری .

بایست خیلی قوی بود .. . . . . .

۹ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!
Page 1 of 11