Posts Tagged "دوری"
خیانتی ناگفتی به خود {}
Warning: exif_read_data() [function.exif-read-data]: Unable to open file in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 18
Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 19
پیش نوشت : این عکس خانمی را نشان میدهد که به ناچار به gasht ارشاد نزدیک می شود . اینجا تهران است ؛ یک عصر گرم مردادی ، نقطه مشترک این نوشته و این عکس ماه مرداد است .
امشب تمام عاشقان را دستبسر کن ؛
بیا امشب را با من تو سحر کن ….
در چالش میان نوشتن و ننوشتن برایت هر بار نوشته ام ؛ یک سکه ماه افتاده بر آسمان وقت سحر ، فردا شود ، فردا شود .. دکان ز که پر می شود ، جای تو خالی می شود . چنگی بزن ،چنگی بزن ؛ جای توی پر نمی شود …
آری جای تو پر نمی شود ؛
به باد قول داده ام ، اگر تو بیایی عطرت را به او بدهم .
گفته شب های تهران مژده ی تورا می کشند .
فاصله زیاد شده است / نمی دانم فاصله تو است که بر گناه هان من می فزاید یا
گناهان من اند که بر فاصله تو می افزایند !{ فقط می دانم که هر دو به شکلی خطی در حال زیاد شدند } سطر های این نوشتم ام مضاف کن بر این فاصله.
، به باد گفته ام که با کسی بازی ندارم ؛ باور کن .
در این سطر اعتراف می کنم در هیاهوی دنیای پر شتاب اطرافم که بیش از پیش لذت هر دوباره ای را از ما دریغ می کند . لذت دوباره با تو بودن را پر امید در روز هایم می جویم ، به خصوص حالا که مرداد است .
backstabbing
آن پنجشنبه هم قد کشید و جمعه شد
دلم گرم بود به فصل های سرد ، به کلاه و دستکش و شال گردن .
وقت آن است که کنار شومینه بشینم و برای برای آینه گریه کنم و قدر تمام سال ها خاک خروده ازش گله کنم و بگوییم ، آن روز که میرفتی آن سوی سوت قطار ها تعبیر بازگشت را می دانستی ؟
و آینه با مکث جواب می دهد ؛ می خواهم بروم جایی دور تر از سوت قطارها و همیشه ام را فراموش کنم ..
/
این پنجشنبه هم قد کشید و جمعه شد
دلم گرم است به فصل های سرد ، به کلاه و دستکش و شال گردن .
وقت آن است که برویم بیرون و روی برف ها بدویم .. من جا پای تو و تو جا پای من ؛ تو می خند یو دلم خیس میشود از هجوم این همه علاقه .. از تو می پرسم آن روز که برف می بارید و تو پشت پنجره بودی تعبیر این همه برف را می دانستی ؟
و تو بیدرنگ جواب می دهی ؛من از پل نگاه تو احساس شرم می کنم مگر حرارت کوره انتظار چه قدر است که هر وقت به دستان تو میرسم باید هذیان بگویم؟! می خواهم بشینم همینجا و همیشه ام را به تو بسپارم ..
….
از عشق بازی زمان که بگذریم حرمت بوسه ای تلخ بر نقش خاطرات میماند .
درون بسترم انگور روید و شرابی شد، تلخ و مرد افکن ؛
شرابی شد لحظه هایم ؛
شبی از کوچه سار تانهایی ام رد شو، ببین دیگر نه تو را می پوشم ، نه می نوشم ..
به جرم بوسه های نیمه کاره ، قریضه عشق را انکار مکن که آغوشی در ابعاد خیانت برای رفتنت اصرار میکرد .
پ.ن : عکسهایم را پاره کن و آن دوستت دارم های کورکورانه ات را بخورد فکاهی ها مجله طنز بده…







