sweet ONE

باور می کنی یک سال از رفتنت گذشته، اما چهار سال است که آمده ای!

البته به وقت و خیال من !
هیچ می دانی سالهایی که با منی از سالهای بی من زیادتر است

و من چقدر با همین خوشم که بیشتر از نبودنت با من خواهی بود

دیر یا زود
بارانی ام را می پوشم

و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم..

بی بروز ، بی واژه ، بی اتفاق .. تمام دنیا اینجاست در دستان من ..درست همانجای که به تو گفتم انجامش به اندازه گفتنش آسان نیست ، تنها خواهم ماند با آن که می دانم قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه دوستم می داری ..

۱۰ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .

۲ Comments

  1. هانیه

    کیارش…

  2. سمانه

    نمیدونم چرا…ولی با این نوشتت گریه کردم…
    خیلی دوستش دارم…خیلی.