royal gift

 

آی ای ستاره ؛

آی ای ستاره سبز .. این کتاب را یک بار و فقط یک بار به تو هدیه می کنم ؛ تا بار ها و بار ها آن را تکرار کنی ..

مردم را سه دسته کردم ، آنهایی که این کتاب را نخوانده اند ؛ آنهایی که این کتاب را خوانده اند و آنهایی که این کتاب را می خوانند .. با من باش و این کتاب را بخوان نه برای اینکه خوانده باشی برای اینکه بوده باشی ..

این کتاب را نخوان ؛ این کتاب را بنوش تا بفهمی چه می گویید ..

 

“بر میگردیم به حال(از آینده )” .

چه کسی خواهد  پرسید که کجا بوده  ایم ؛ یکی دو ساعت  بعد  از نیمه شبی نزدیک بهار البته آخر اسفند؛ درست  در کوچه ای که باد می وزد و شبی که فردایش مردم روبه دیوار ها خواهند ایستاد و موهایشان را شانه خواهند زد . من و تو سخت می دویم .. سخت و تند تو میگری دستت Hermes  منم کفش و کمر و کلام همه سبز و قرمز . مطمئن باش که هیچ کس نخواهد پرسید که از ماضی آمده ایم یا از مضارع ؛ فقط باید بدویم که زمان را جا بگذاریم ..

باور داریم که این با فرق دارد ؛ به من این قول رو دادند ..

این روز میرسد .این روز نمی رسد

و زود تمام نمی شود . یا زود تمام می شود .

این را همین امروز موقع بوییدن عطری فهمیدم که من حسی خاص داد ؛ خانمی به من عطری داد که که تمام آدم های که آن محل می گذشتند می داد .. توهماتم ریخت و باور کردم که یک عادی ام مانند باقی عادی های اطرافم ، دوباره عطر را بویدم ؛ حسی از تازگی عطر ( نه خوش بویی عطر ) وجودم را پر کرد .. گویی همه چیز محیا بود .

برویم عقب تر ..

داشت از مرگ می گفت .. از گلی رویده در کوهستان و ترانه ای سرد از فروغ .. داشتت رنگ گلی را بریم توصیف میکرد .. گلی رویده بر قبر یک مبارز .. از مردن می گفت و از خاک سپاری .. مردن برای آزدی . وادع … مدام حرف می زد ، هوای بیرون سرد بود و کافه شلوغ یک قهوه تلخ سفارش دادیم با زیپ کیفش بازی میکردم ( از استیصال ) و به نشانه تایید سر تکان میدادم ؛ یادم است که فقط یک جمله ؛ آره یک جمله گفتم “ دلم تنگ است ! چه روز بدی “ .

آری چه روزه بدی ..

سکه می اندارم .. خط ؛ برویم عقب تر .

{ از شبهای زمستان که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان : وقتی دو روی زندگی خط باشد ، رویای شیر پیش کش رویاهایتان ( الهام اسدی ) }

صدای ازدحام و شادی ..

نوید آزدی و برابری ..

امید و شاد کامی …

و یک شب یک نفر آمد همه را پاره کرد . خرداد همواره بد بوده ولی امثال بدتر بود . خیلی بد. دلم برای آنهای می سوزد که می ساختند . ..

باز هم عقب تر؛ اسفند سرد .. روی یک صندلی چوبی ساعت ۵ بعد از ظهر .

 

سلام کیارش؛

-سلام ؛ خوبی ؟

برای دیرکرد مرا ببخش ( عذر های همیشگی ) ؛ ممنونم ، چه هوای خوبی ، چی میخونی ؟ “ بوی خوش تاریکی ! “ میشه ببنم ؟ / …  رمان ِجدیدِ.. ow .. !

-این برای توست .

ممنونم ؛ درست مثل همیشه ؛ تو خوب می دانی چی برای کی مناسب است ..مرسی  .

پ.ن : برقی از شادی ( کاملا حس شدنی و حقیقی )

پ.ن : عادت های قشنگ ولی احمقانه / خوشبختانه ترک شد .

نتیجه گیری : همیشه بعضی نیروها اینقدر قوی اند که تمام نیورهای خوب قبلی را خنثی می کنند .. آن نیروها کنترل نشده و اغلب جهش یافته از یک تصور صحیح یا اغلب غلط شکل میگیرند .

امروز قرار است که بدویم .. از اینجا  تا همیشه . ما آرام راه میرویم و همواره با هم می دویم ولی هیچ کس نمی داند ..حتی ساعت هایمان هم گول خورده اند ؛ وقتی که کاسه شب هم پر می شود از ستاره و خواب های سبز ..

این بار ماه است که به گدایی می آید ..

باور دارم ؛ پس باور کن .

۲۲~۲۳ اسفند ۱۳۸۸

۱۰ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .

۶ Comments

  1. hani

    شاید روزی که بوی ذرت چند کوچه انطرف تر می آمد ! شاید همان روز که ساختمانی بود پر از یادگیری ها….
    شاید انروز که گوش میکرد ..
    باید بلندتر میگفتی….بلندتر

  2. کیارش

    چی میگی lol

  3. hani

    dar zemn az tarze harf zadaneE tazegiaT khOosham nemiad ! bad az inkE khOOndi hameye nazarate manO inja pak kOn ! hhar 3 tasH rOOW !

  4. Farzaneh.R

    !
    حالا میشه فهمید که با بقیه فرق داری!
    همه چیز و یه مدل دیگه نگاه میکنی!
    ان عااااااااااالیه!