Did you know how MUCH I care for you ?
تکیه می دهم به دیوار های بلند دنیا و نگاه می کنم تابی که به صدا از آن دورها میآید و می رود .. نگاهش می کنم و ایمان دارم که یک روز دور و دیر در یک شهر بزرگ و ابری زیبا پر از آدم های غریبه مهربان و کوچه های تنگ و خانه های کوتاه ، من و تو با هم برای هم زندگی خواهیم کرد !
به قول یکی از همون نویسنده های قوی ، من به رد پای تو در زندگی خودم ایمان دارم !
من به تو به خودم و همه پرندگانی که هر رزو می خوانند ایمان دارم !
من به دستان مهربان تو نگاه های عمیقت ایمان دارم ؛
من منتظرت نمی مانم .. تمام این روز ها رو می دوم ، همه این روز هایی که سرم شلوغ است و دلم خلوت .. اینقدر می دوم که تو مثل یک هویی ترین اتفاق دنیا برایم بی افتی من تا اون روز و آن لحظه باید مستانه بدم !
از امشب تا آن روز .. اسمت تیتر درشت روزنامه من است ، اگر از همین امشب تا آن روز لحظه ای به من فکر کردی ، شک نکن که منم هم لحظه هایی دارم از همان جنس ! لحظه هایی از جنس و فکر تو ، خواب های تو که گاها چنگ می آندازند و یک جای دلم را هی فشار می دهند و بی تاب ترم می کنند !
به وقت و خیال من اگر باشد ، همه ی روز ها، عصر های ابری پاییزند تا تو برسی و شب شود ، به من اگر باشد رویای عشقم را به رویایی ترن عشق ملکه شهر فرشته ها هم نمی فرشم ، به من اگر باشد ، اصلا به تو اگر باشد باز به من است ، ولی نشود ان روزی که بگوییم به من اگر بود!
آخر همیشه حرف تو حرف آخر بوده؛ هست .







