dirty mouth
Warning: exif_read_data() [function.exif-read-data]: Unable to open file in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 18
Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 19
باد همه جا را گرفت ؛
چهار روز که از یلدا بگذریم می رسیم به تاریخی که در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده !
آرام آرام در گوشم زمزه می کند باد که فردا نزدیک است ،
همه چیز را با خود می برد و اتفاق آغاز می شود؛..
شهر سرد تر می شود ،
آسمان تیرره می شود و هوا ابری .. در کوچه باد میوزد و دیگر هیچ کس کنار من نیست ، دیگر هیچ چایی دلچسب نیست ، هیچ اناری شیرین نیست ، هیچ ساعتی پررنگ نیست ، هیچ جای شهر شلوغ نیست ..
من نه اینم ؛ من نه آنم !
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست … مولا(نا) دیوان شمس ؛
royal gift
آی ای ستاره ؛
آی ای ستاره سبز .. این کتاب را یک بار و فقط یک بار به تو هدیه می کنم ؛ تا بار ها و بار ها آن را تکرار کنی ..
مردم را سه دسته کردم ، آنهایی که این کتاب را نخوانده اند ؛ آنهایی که این کتاب را خوانده اند و آنهایی که این کتاب را می خوانند .. با من باش و این کتاب را بخوان نه برای اینکه خوانده باشی برای اینکه بوده باشی ..
این کتاب را نخوان ؛ این کتاب را بنوش تا بفهمی چه می گویید ..
“بر میگردیم به حال(از آینده )” .
چه کسی خواهد پرسید که کجا بوده ایم ؛ یکی دو ساعت بعد از نیمه شبی نزدیک بهار البته آخر اسفند؛ درست در کوچه ای که باد می وزد و شبی که فردایش مردم روبه دیوار ها خواهند ایستاد و موهایشان را شانه خواهند زد . من و تو سخت می دویم .. سخت و تند . مطمئن باش که هیچ کس نخواهد پرسید که از ماضی آمده ایم یا از مضارع ؛ فقط باید بدویم که زمان را جا بگذاریم ..
باور داریم که این با فرق دارد ؛ به من این قول رو دادند ..
این روز میرسد .این روز نمی رسد
و زود تمام نمی شود . یا زود تمام می شود .
این را همین امروز موقع بوییدن عطری فهمیدم که من حسی خاص داد ؛ خانمی به من عطری داد که که تمام آدم های که آن محل می گذشتند می داد .. توهماتم ریخت و باور کردم که یک عادی ام مانند باقی عادی های اطرافم ، دوباره عطر را بویدم ؛ حسی از تازگی عطر ( نه خوش بویی عطر ) وجودم را پر کرد .. گویی همه چیز محیا بود .
برویم عقب تر ..
داشت از مرگ می گفت .. از گلی رویده در کوهستان و ترانه ای سرد از فروغ .. داشتت رنگ گلی را بریم توصیف میکرد .. گلی رویده بر قبر یک مبارز .. از مردن می گفت و از خاک سپاری .. مردن برای آزدی . وادع … مدام حرف می زد ، هوای بیرون سرد بود و با زیپ کیفم بازی میکردم ( از استیصال ) و به نشانه تایید سر تکان میدادم ؛ یادم است که فقط یک جمله ؛ آره یک جمله گفتم “ دلم تنگ است ! چه روز بدی “ .
آری چه روزه بدی ..
سکه می اندارم .. خط ؛ برویم عقب تر .
{ از شبهای زمستان که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان : وقتی دو روی زندگی خط باشد ، رویای شیر پیش کش رویاهایتان ( الهام اسدی ) }
صدای ازدحام و شادی ..
نوید آزدی و برابری ..
امید و شاد کامی …
خرداد را هیچ و قت دوست نداشتم ..
باز هم عقب تر؛ اسفند سرد .. روی یک صندلی چوبی ساعت ۵ بعد از ظهر .
که هوا ابر شود و در کوچه باد بی آید و زمستان سر نوشد ..
نتیجه گیری : همیشه بعضی نیروها اینقدر قوی اند که تمام نیورهای خوب قبلی را خنثی می کنند .. آن نیروها کنترل نشده و اغلب جهش یافته از یک تصور صحیح یا اغلب غلط شکل میگیرند .
…
امروز قرار است که بدویم .. از اینجا تا همیشه . ما آرام راه میرویم و همواره با هم می دویم ولی هیچ کس نمی داند ..حتی ساعت هایمان هم گول خورده اند ؛ وقتی که کاسه شب هم پر می شود از ستاره و خواب های سبز ..
این بار ماه است که به گدایی می آید ..
باور دارم ؛ پس باور کن .
۲۲~۲۳ اسفند ۱۳۸۸
can
بیش از اینها می توان خاموش بود ..
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ..حاصلی پیوسته یکسان داشت ..
فروغ .
!!habit
عاشق یک روز از هفته شدم ؛
آن روز رو خیلی دوست دارم ، بیشتر از تمام هفته ؛
اون روز مثل باقی روز های نیست که بگویم یا نمی آید یا اگر آمد زود می رود .. این یک تداوم همیشه گیست( همیشگی از دید انسان !) چون انسان دچار مرض نا علاج عادت است . بهترین را هم به دست می آرد و به آن عات می کند { دیر زمانی که در کنار رودخانه می زیستم تمام آرزو یم قله بود ، به قله که رسیدم ؛ سر تا پا محو تماشای رود شدم !! } .
فقط آن گونه نیست ! آدمی به غم و رنج و درد هایش هم عادت می کند .
ما عادت داریم به اینکه ساده نباشیم و سخت بگیریم . سیاست نا خدآگاه با گوشت و خون ما آمیخته شده . برای هر آشنایی باید سیاست چید و محتاط بود ؛ در هر رابطه ، هر جا باید دقت کرد که فولان کارت تاثییر سو برای فولانی نگذارد که فولان روز فِلان اتفاق از جانب فولانی به ضرر خود تو تمام شود !
“در این میان ما یا عادت می کنیم ، یا رنج می کشیم “.. عادت یک منطق نیست یک reflex است برای نجات از رنج کشیدن ؛ مثل داروی بی حسی .. ما به خوشی ها عادت می کنم پس هیج وقت آنها را از ما نمی گیرند .. این یک دورغ است که انسان های بزرگ خوشی های کودکی خود را از دست داده اند! آنان فقط به دان عادت کرده اند .. پس دی گر حس نمی شوند ؛ همین انسان مدام دنبال آرامش می گردد تا به آن عادت کند ؛ عادت کند تا عادی شود .
وقتی محلی مرا آرام کند ، مدام به آجا می روم .. زیاده روی میکنم تا آرام بمانم .. سر انجام به آنجا عادت می کنم ؛ وقتی کسی مرا آرام کند ، دوست دارم مدام با او باشم ولی این مثل یک جا نیست ! که اگر به آن عادت کردم برو سراغ جای بعدی ..
آنانی که از مرض عادت آگاهند بیشتر در معرض آنند .. قطعا این گونه است که هر چه علم ما کمتر باشد کمتر رنج می کشیم.. رنج از دست دادن عزیزان بسته به نوع عزتشان نزد ما از سخت ترین نوع عادت هاست .. چندی پیش به صورت اتفاقی و تصافی با دوستی جهت عکاسی از مکانی تاریخی همسفر شدم .. هوا گرفته ای بود و در آن روستای دور افتاده محلی بود شبه قربستان .. گذرم به قطعه تعدادی از شهدای دوران جنگ خورد .. خانمی آنجا بود که یک دسته بزرگ گل گلایول داشت و بر روی هر سنگ قبر یکی می گذاشت و می رفت .. هیچ کس دیگر آن اطراف نبود بدون شک این کار را از روی داشتن رنج مشترک با آشنایان همه این سنگ قبر ها می کرد ؛ رنجی که من نداشتم ! من از روی بی اعتنایی به آن عادت کردم و او از روی شدت ، درگیر شده !
چه قدر شدت لازم است ؟
که زمان هم آن را مقلوب نکند ؟!
علاقه هم این گونه است ، دقت لازم دارم که عادت به آن رخنه نکند . شدت کافی نیست ! عادت هم بر عکس که به بودن عادت کنی………. ؛ عادت به ساخته های ذهنی ؛ عادت به توهمات ؛ عادت به بارو های اشتباه .. … .. بدتیرن عادت ها .
عادت یعنی آغاز درگیری .
بایست خیلی قوی بود .. . . . . .
۱۰am
یک روز آفتابی سرد ؛
یک اتاق شرقی غربی ؛
پرده های توری کشیده ..
آفتاب پشتشون ؛ آفتاب ساعت ۱۰ ..
- یک شروع از نو .







