why not
این متن واقعیتیست از رویایی دست یافته از راوی ای قوی که قوی ترین فرد جهان است ، چون تحمل کرد بار سنگین دوست داشتن تو را ..
+ با چاشنی ادبی شیداب .
شهریور که برگ هایش میریزد ،
خیال میکنم که فردایش از آن رویایی می شود که به پاییز نمیرسد ولی ما می رسیم ، می رسیم به آغاز فصلی سرد و همه ی آنچیزی که به ما تداوم می بخشید را جا میگذاریم .. همه اش می شود چند بیتی شعر که گاه اتفاق می افتاد و گاه نه ؛ امروز نه اسم دارد و نه نام درست…
پاییز نزدیک است ؛ دلم می خواد باران که گرفت به جای چتر تورا با خود ببرم ؛
خوب نشان دادی که جای من هیچ جا برای تو خالی نیست ؟ حتی در قلب غریبه ای که سال ها زیر سایه ی تو بشیند و جای پای ماه و روز من بگذارد ..
باور دارم اگر همه همه تنهایت به من بسپاری تمام باکسی ام با تو قسمت می شود … در همان مزرعه که نگاه کاشتم .. دیگر باورم شده هر کس نگاه می کارد ؛ اشک درو میکند . نگاهت را به کدام ساعت سپرده ای که هنوز روی یک باقیست . لازم نیست پاییز بآید ؛ من نیزای به چتر ندارم در بارانی که تو باشی . این روز ها از کنار هر درختی که رد شدم ——— —— —– .
“
”
”
”
”
”
“
“
روز ها گذشته است و من دیوانه تر شدم ؛
گل ها نشانی قلبت را به من داده اند .. هر روز صبح به آفتاب سلام می کنم اما تو پاسخ می دهی !
چشمانم که مانند دو سیب قرمز بوی تو گرفته اند را تماشا کن ! نگاهم طعم بادم می دهد ! بادمی تلخ در مزرعه بی تو رستن .
وقتی به کوه می رم با خودم می گویم تو زودی رفتی یا من دیر رسیدم ؟
مبادا کوه ها زود تز از ما به هم برسند ؟!!!!
مردمان بی نام را می بینم که از کنارم می روند ؛ یکی می رود یکی میآید .. می فهمم برای جاده مهم نیست چه کسی تنها می شود . تو همراهم نیستی و من توی جاده ام .. تو و جاده در تنهایی من همدستید! هر شب قبل خواب خودم را با تو به جاده می سپارم ؛ ولی هر روز صبح تنها اول جاده ایستاده ام ..
دوستت دارم اعترافیست که باید آرام نوشت ..
همه محال ها را باور کردم ؛ شاید باز گفته باشی دوستت دارم ..
“
“
”
”
“
“
”
”
روز ها گذشت و گذشت ..
وقتی از پس فراموشی میآیی ، چه قدر باریم غریبه ای آشنای دیروز !
او حتما یک روز برای دیدن تو میآید و تو برای دیدن او ..
نفس تو هنوز هم در قلبم تکرار می شود ؟
من پر از نفس های تنهایی ام ..
…
…
پیش پای من افتاده که ساعتش به نمیه شب که رسید تمام خاطرات تلخ و شیرینش را با خود ببرد .. ببرد به هزران سال فاصله دست نیافتنی و درست همین جا زیر درختان زردی که قرار است سبز شوند از آب و ماه و ستاره تا آدم و آفتاب تا دلخوشی همیشه و مژده هزاران خاطره جدید …
مرداد و شهریور ۱۳۹۰ .
——————————————————————–
پ.ن: لزوما این تو آن تو آن توی دیگر همه ضمایری یکسان نیستند .
blowing dandelion
من هنوز سرگرم کشت قاصدکم ..
قاصد هایی که خبر آمدن تو را می دهند ..
تو در من به خواب رفته ای ..
تو در من به خواب رفته ای ؛
بگو چگونه بیدارت کنم ؟
پاییز واژگانم بوی تو می دهد .
که فصل جدید عشق نزدیک است ..
تصمیم را گرفته ام ،
باید برویم..
.. جایی که دیگر فرهاد راوی غُصه نباشه ؛
مگر شیرین اندوه ندارد که بگوید آنقدر گرسیتم که تا کم شوم در تمام نبودنت…
مقصد این واژه ها آسمان اند….
هر لحضه که می گذرد تو را از دست می دهم ؛
تو را بیشتر از دست میدهم ..
گاهی کمرنگ می شوی و همه مرز های مرئی را رد میکنی .
ولی فراموش نمی شوی !
تو در من به خواب رفته ای
بگو چگونه بیدارت کنم ؟
cut
ساقه خشک اندامم می شکند!
زیر چوب های سادگی رفتارم .
صدای از حماقت با جسارت می گوید :
زنِ افکار تو بیوه خواهند ماند .
خیانتی ناگفتی به خود {}
پیش نوشت : این عکس خانمی را نشان میدهد که به ناچار به gasht ارشاد نزدیک می شود . اینجا تهران است ؛ یک عصر گرم مردادی ، نقطه مشترک این نوشته و این عکس ماه مرداد است .
امشب تمام عاشقان را دستبسر کن ؛
بیا امشب را با من تو سحر کن ….
در چالش میان نوشتن و ننوشتن برایت هر بار نوشته ام ؛ یک سکه ماه افتاده بر آسمان وقت سحر ، فردا شود ، فردا شود .. دکان ز که پر می شود ، جای تو خالی می شود . چنگی بزن ،چنگی بزن ؛ جای توی پر نمی شود …
آری جای تو پر نمی شود ؛
به باد قول داده ام ، اگر تو بیایی عطرت را به او بدهم .
گفته شب های تهران مژده ی تورا می کشند .
فاصله زیاد شده است / نمی دانم فاصله تو است که بر گناه هان من می فزاید یا
گناهان من اند که بر فاصله تو می افزایند !{ فقط می دانم که هر دو به شکلی خطی در حال زیاد شدند } سطر های این نوشتم ام مضاف کن بر این فاصله.
، به باد گفته ام که با کسی بازی ندارم ؛ باور کن .
در این سطر اعتراف می کنم در هیاهوی دنیای پر شتاب اطرافم که بیش از پیش لذت هر دوباره ای را از ما دریغ می کند . لذت دوباره با تو بودن را پر امید در روز هایم می جویم ، به خصوص حالا که مرداد است .
A Word of Art
….
هیج کس شاید نتونه مثل یک دختر هجده ساله خودشو تو رویا غرق کنه ؛
بزرگتر که میشی می فهمی هر چیزی یک قسمت های تلخ هم داره!
حتی می بینی عاشقانه هاتم سر تاسر دیگه شیرین نیست.
با این حال باز دلت تنگ شه برای هوا های دو نفره پنج شنبه ها صبح زیر بارون پارک جمشیده ، ولی این بار تنها!
فکر کن کسی که توی شعرات آفریدی درست وقتی که فکرش را هم نمی کنی از راه می رسه ، به اسم کوچیک صدات می کنه و متقاعد میشی که همدیگر رو سال هاست می شناسید ، درست از همان سالی که می نویسی ؛ می فهمی که اونم عاشق تو بوده ! آره تو دیگه حتی به ساعتت هم نگاه نمی کنی ، هیچ چیزی دیگه تو رو به خونه بر نمی گردونه؛ اصلا ذیگه مهم نیست اون آقایی که اون دور بود داره میره یا میآد ، مهم نیست الان زیر جایی مسقف باشی یا نه ، مهم نیست بارون نم نم میاد یا شُر شُر .. حتی دیگه نمیدونی به اندازه کافی خیس شدی یا نه !
از من می خواهی که از خواب بیدارت نکنم !
می گویی که هیچ گناهی بزرگتر از این نیست که بیدارم کنی وقتی در خواب بی وقفه خوشبختم !
ای کاش می فهمیدی که بزرگترین گناه دنیا این نیست!
بزرگترن گناه دنیا امیدوار کردن یک نفر و سپس نا امید کردن آن است !
بزرگترین گناه دنیا گفتن جمله من اشتباه کردم است !
این را باید به جای بابا آب داد مشق کودکان کرد تا به سنی که رسیدند دیگر هرگز یادشان نرود ، فقط حیف که سنگین است ، سنگین تر از من سنگین تر از تو ، سنگین تر از بابا و نان و آب و مصدر دادن و حتی سنگین تر است از بار دوست داشتن تو ..
پ.ن: نوشته مرتبط با “امید” :
http://blog.shidab.net/archives/hope







