باز به نام حفظ و زندگی و شبهای سپید ..

یاری اندر کس نمی بینم چه شد ؛

دوستی کی آخر آمد ؟ دوستاران را چه شد ؟!

صد هزاران گل شکفت ، بانگ مرغی برنخواست !

عندلیبان را چه پیش آمد و هزران را چه شد ؟



حافظ اسرار الهی کَس نمی داند  خموشــــ !

از که میپرسی که دورِ روزگارانت چه شد!!

پ.ن: باز گم میشوم میان انبوه مردم بی نام ، نامم را صدا میکنند و سر تا سر  شوق می شوم ؛ .دور می شوی،دور میشوم و به حرمت تمام رفتار آدمی صدا می شویم …دلم گرم بود به فصل های سرد! وقتش رسید که برویم .. برویم برای آینه گریه کنیم و قدر تمام سال ها خاک خرده ازش گله کنیم…بگویم :”آن روز که می رفتی آن سوی سوت قطار ها ،تعبیر بازگشت را می دانستیــــــ ؟”

ساده ساده باز می گردیمـ .!!!*

۱ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

مهر که می رسید

مهر که می رسید یک زمان شاد می شدی ؛ یک زمان غم تر می شدی و گاه بی تفاوت !

مهر که میرسید سرد می شدی ؛ نه که دور باشی ! مهر کلا سرد است حالا می فهمم که از  دی ماه هم سرد ترست ..

اصلا حال این روز ها خوش نیست ! نه در کوچه باد می آید و نه هوا ابر است .. تکرار است و تکرار .

روز هایم سخت شده ؛ بی تفاوت می گذرد، یکی می آید یکی می رود..

دیدگاهی دارید ؟!

با جنتی عطایی

قرن ما قرنی چنین بود :

قرن زندان ؛ قرن میله ؛ قرن اعدام حقیقت ؛ قرن تن دادن به دار ، و قرن کشتار شحامت،قرن استعمار خاک و قرن استسمار انسان ، قرن دلا لان خون و قرن همخـانه فروشان ؛ قرن ضحاکان پیر و سلطه افعی بدوشــان.

۱ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

۲۶ ام .

۱ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

راهم از دنیا جدا شد ..

راهم را در این دنیا گم کرده ام  ؛

با سنگ های سرد  سکوتی است ، که با برگ های خشک  در  فراق باد ..

مدام در گوشم میخواند ، دیگر نه بستن سرت روی سینه ام نه هیچ چیز دیگر ..
امروز که  بگذر دقیقا ماه هاست که صدای نرسیدنت را می شنوم؛ نجوایی خاص دارد ، کمی آن سو تر همه  می گویند که رسیده ای پاییز…
راستش را بگو ، از اینجا تا صمیمیت تو چه قدر راه مانده ؟ ..
هی من تو را پیدا کنم و هی تو مرا گم کن و هی باز من نرسیدنت را تماشا ..
تماشای این دنیا که هر کاری کنم باز غیرب است و غریب است و غریب استــ .

۴/مهر

۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!

اهلی ..

دلیل این که شازده کچولو وجود داشت این است که شیرین بود ، دلربا بود و می خندید ..


او و فقط او گلی داشت که مایه همه عواطف و دلخوشی ها و رنج های ش بود ..

روزی تصمیم به ترک وطن گرفت ؛ گلش را تنها گذاشت پس از گذشتن از شش سیاره به زمین رسید و در زمین با روباه آشنا شد ؛ روباه بود که مهترین راز زندگی را بر او آشکار کرد .. رازی که شاید خیلی از ما هنوز ندانیم ..

۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
دیدگاهی دارید ؟!
Page 5 of 18« First...3456710...Last »