<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>S H I D A B &#187; نوشته های زمستانی</title>
	<atom:link href="http://blog.shidab.net/archives/category/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87/%d9%86%d9%88%d8%b4%d8%aa%d9%87-%d9%87%d8%a7%db%8c-%d8%b2%d9%85%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://blog.shidab.net</link>
	<description>*</description>
	<lastBuildDate>Fri, 20 Jan 2012 14:34:41 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>yours ever</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/yours-ever</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/yours-ever#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 20 Jan 2012 14:14:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/?p=1104</guid>
		<description><![CDATA[دلم لک زده برای یک جمله خسته نباشی های تو ؛ معنی لک زدن را میتوانم امروز ، و تنها امروز معنی کنم و از حفظ بخوانم؛ تکه ای از نامه هایم را برایت رونوشت می کنم ! به تو که فکر میکنی سر تو با زیرکی و سیاست اودم جلو که نه اصلا همه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>
<p>دلم لک زده برای یک جمله خسته نباشی های تو ؛</p>
<p>معنی لک زدن را میتوانم امروز ، و تنها امروز معنی کنم و از حفظ بخوانم؛</p>
<p>تکه ای از نامه هایم را برایت رونوشت می کنم !</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284296">به تو که فکر میکنی سر تو با زیرکی و سیاست اودم جلو که نه اصلا همه اش سادگی بود و هست / حتی این نامه ها برای تو که گفتی همه چیز تموم &#8230; ولی من نا تموم جا موندم با **** ای که تموم من بود !</p>
<p> از گذشته:</p>
<p>تو اکنون زندگی ایت را کن ؛ بی خیال از حرف های علاقه و  اقاقی من</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284620">حتی اگر رهایت کنم باید این را بدانی که</p>
<p>آن عمیق ترین چیز ؛ آن شناخت و آن دانش و آن حس با تو یکی بودن از همان دیدار اول در من بیدار شد</p>
<p>و هنوز هم همان است -  با این تفاوت که حالا هزار برابر  نه هزاران برابر عمیق تر  و لطیف تر است</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284623">من تو را تا پایان جهان میخواهم ؛</p>
<p>من تو را پیش از آنکه در من  حلول کنی دوست خواهم داشت .. این را در همان روز های اول دریافتم</p>
<p>هیچ چیز نمیتواند تو را در من حل کند</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284629">هیچ صدایی نمیتواند جاگشت صدایت را تکرار کند ( اگه یادت باشه اولین اس ام اس من راجب صدای تو بود ) ؛</p>
<p>هیچ گوشی نمیتواند صدایم را این گونه که تو درک میکنی بفهمد و</p>
<p>هیچ چشمی نمیتواند دیگر مرا از من بگیرد ؛</p>
<p>دیروز  فهمیدم چشمانت  دیگر واقعا خاصیت دریا دارد</p>
<p>مرا در خود غرق میکند&#8230; دیگر بس است</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284635">نمی خواهم چیزی بگویم</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284632">می خواهم نامه را اینگونه تمام کنم که دلواپس شادمانی های تو ام</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284644">ولی بیش از هر چیز دیگر  دلواپس که نه امیدوارم این ترم سخت و پشت رو بگذاری  &#8230;.</p>
<p id="yui_3_2_0_1_1327064891284647">کاش منم یک روز بشنوم **** بهترین داشنجوی ورودی های خودشون ائه</p>
<p>دارم بهت میگم موفق باشی؛</p>
<p>سعی کن که موفق باشی</p>
<p>بروم سعی کنم که عادی باشم شاید روزی  از روز ها توانایی اش را یافتم</p>
<p>تا وقتی که نتوانم دیگر به سراغت نمی آیم</p>
<h2 style="text-align: center;">وقتی اینو نوشتم مهربانانه تر از همیشه به سراغم آدمی و گفتی هیچ چیز نیست</h2>
<h2 style="text-align: center;">چرا به قول فروغ  همیشه منو در ته دریا نگه میداری ؟ &#8230;..</h2>
<h2 style="text-align: center;">امروز معنی این شعر فروغ را به وضوح می فهمم .. به وضوح ..</h2>
</div>
<div><b>۳</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/yours-ever/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>Moonrise</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/moonrise</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/moonrise#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 11 Mar 2011 19:55:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[شاد هست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/moonrise</guid>
		<description><![CDATA[در آغازِ فصلی سرد ، قاصد چشم تو آمد و مژده شکفتن آورد .. از خط های موازی دور شده ایم و تونیستی .. ۲ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>در آغازِ فصلی سرد ، قاصد چشم تو آمد و مژده شکفتن آورد ..</p>
<p>از خط های موازی دور شده ایم و تونیستی .. </p>
<div><b>۲</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/moonrise/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>who is ..</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/who-is</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/who-is#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 25 Feb 2011 16:32:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/who-is</guid>
		<description><![CDATA[از آن روزی که باران آمد ؛ زمین خیس&#160; وکارون پاک&#160; و شقایق قرمز ، شیداب با من است .. شیداب ؛ از شید مثل خورشید به معنی روشنایی و از آب مثل آب ، مثل تو .. رویاتی کوتاه از روزمره گی شهری که چهار راه هایش سه رنگ دارند و مردمش هزار رنگ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از آن روزی که باران آمد ؛</p>
<p>زمین خیس&#160; وکارون پاک&#160; و شقایق قرمز ، شیداب با من است .. </p>
<p>شیداب ؛ از شید مثل خورشید به معنی روشنایی و از آب مثل آب ، مثل تو ..</p>
<p>رویاتی کوتاه از روزمره گی شهری که چهار راه هایش سه رنگ دارند و مردمش هزار رنگ ؛ داستان هایی کوتاه از کسی که دوست داشت روزی فقط بنوسید و فقط بنوسید ولی نشد . جز این هیچ چیز نیست ؛ اینجا را میخوانی مثل همین لحظه&#160; و گاه نقاطی مشترک با زندگی خود میابی و گاه تضاد هایی بزرگ .</p>
<p>اینجا را بی هدف بخوان .</p>
<p>&#160;</p>
<p>کیارش مظفری</p>
<p>اسفند ۸۹ /</p>
</p>
<div><b>۷</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/who-is/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>upper than suffering</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/upper-than-suffering</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/upper-than-suffering#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 23 Jan 2011 08:01:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[رنج]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/upper-than-suffering</guid>
		<description><![CDATA[&#160; میدانی ؟ بالاتر از رنجیدن هم جایی هست؛  من آن را می شناسم .. من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم .. آشنای پلیدی است ؛ من با گم شدن مانوسم ، جایی در خلوت خود می گریی ، در سکوت حقیرانه خود با انتظاری کشنده ، دست و چنجه نرم می کنی [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>میدانی ؟</p>
<p>بالاتر از رنجیدن هم جایی هست؛  من آن را می شناسم ..</p>
<p>من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ..</p>
<p>آشنای پلیدی است ؛</p>
<p>من با گم شدن مانوسم ، جایی در خلوت خود می گریی ، در سکوت حقیرانه خود با انتظاری کشنده ، دست و چنجه نرم می کنی و با زندگی می جنگی ! با منییت حقیقی ، با خواسته های واقیعیت و عاقبت .. گم می شوی ..</p>
<p>جایی میان سرونشت و جبر و اختیار ، و صد البته خواسته های انسانی ات .</p>
<p>من در تردید زندگی کرده ام ، جایی که میان رفتن و ماندن معلق خواهی بود ، جایی که از درد عشق ی می سوزی و از آن نه گریزی است و نه پناهی ؛</p>
<p>من بهار را ، تابستان را ، پاییز و زمستان را می شناسم ؛ در آنها  زاده شدم ، رشد کردم و به پایان رسیدم .. و درست در این میان فصلیست که هر چه بکاری سبز است و همان ها را زرد درو  میکنی ؛ تو می مانی و آغاز فصلی نو ؛ زمستانی سرد ..</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="color: #9c85c0;">سر بر شانه ی هم گذاشتن  و گرسیدن را باور ندارم ؛ کدام شانه ؟ کدام گریه صادقانه ؟</span></p>
<p><span style="color: #9c85c0;">گریستن برای کدام قلب که چشم هایش حدقه دو کره خاکی نباشد!</span></p>
<p><span style="color: #9c85c0;"><span style="color: #ff0000;">(معنی بالا :  که دو چشمش دنیا را نبیند ) </span><br />
</span></p>
<p><span style="color: #9c85c0;">از درد با که گفتن ؟</span></p>
<p><span style="color: #9c85c0;">آیا فردا نیش خند زهر آگینش ، خنجر عاطفه های ساده ات نیست !؟</span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p><span style="color: #4bacc6; font-size: large;">دل بستن را باور ندارم ؛ با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را میکند ..</span></p>
<p><span style="color: #4bacc6; font-size: large;">هوای تو را که چون من زخم خورده عاطفه های گنگ و نا معلوم نیستی .. هوای تو را که چون من نیستی ؛ هوای تو را که شب هنگام چون من بغض گلویت را بر بالش آرزو هایت رها نمی کند و برای درمان بلای عشقی که مبتلایش نیستی از خود نمی گریزی .. </span></p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نمی دانم و باروم نیکنم که چرا هنوز هم گاه که هوای آسمان دلم بارانیست عجیب هوای با تو باریدن می کنم .</p>
<p>چه کسی باور میکند که میان قاب پنجره های خالی ، ولعی که مرا سیری ناپذیر به مناظر خالی خیره می کند ؛ تصویر خیالی از نگاه عاشق تو ؛ نگاهی گرم و مهربان که زا ده ی  عاطفه هایی سبز است و برای دوباره باریدن محتاج تنها یک بارش دیگر است .. چه کسی باور میکند این همه احتیاج را ؟!</p>
<p>حتی خود تو ، آری من با گم شدن مانوسم ، جایی است که با آشنا ترین آشنایت هم غریب می مانی .. جایی بالاتر از رنجیدن .. من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است .. نه مفری* دارد و نه گریزی .. نه سایه است و نه آفتاب .. گریز از خویش و پناه بر هیچ.. فرار  می کنی از آنچه نمیدانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی ..</p>
<p><span style="color: #ff0000;">( مفر : [ م َ ف ِرر / م َ ف َرر ]</span><a id="fn165367" href="http://www.loghatnaameh.com/dehkhodaworddetail-6f86e909705b4406ae5488b1eb0d8cfc-fa.html#"> </a><span style="color: #ff0000;"> (ع  اِ) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای  گریز.  (دهار) (منتهی  الارب ) (آنندراج ) (ناظم  الاطباء). اسم  ظرف  است  از  فرار به  معنی  جای  گریختن ، یعنی  جایی  که  در آن  گریخته  نشیند و از  آفت  امن  یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت  به  خط  مرحوم  دهخدا) : )</span></p>
<p>تو را می پرسند از آنجا که تو را بر آن جوابی نیست ؛ در خویش می شکنی ، خرد می شوی .. کسی حتی صدایت را هم نمی شنود ! به زانو در می آیی .. به زمین می افتی .. اما کسی غروب غرور زندگی ات را در چشمانت نمی بیند ؛</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست ؛ من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است ؛</p>
<p>من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ، من و او در غروبی سرد با هم گریسته ایم من و او بار ها بار ها با هم گریستیم .. آشنای پلیدی است ..</p>
<p>من آن را می شناسم .. بالاتر از رنجیدن را هم جایی هست ./ </p>
<div><b>۱۳</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/upper-than-suffering/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>snow time</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/snow-time</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/snow-time#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Jan 2011 04:43:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[شاد هست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[برف]]></category>
		<category><![CDATA[حوض]]></category>
		<category><![CDATA[ماهی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/snow-time</guid>
		<description><![CDATA[برف سنگینی باریده ؛ تو کنار آتشی و من دارم  برف پارو می کنم .. حوض یخ زده و ماهیان به گرم ترین شکل ممکن عشق بازی میکنند و زیر قالب ی یخی که دنیایمان را از هم جدا کرده به ما فخر می فروشند.. برف سنگینی باریده ؛ تو کنار آتشی و زندگی ایستاده؛ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برف سنگینی باریده ؛</p>
<p>تو کنار آتشی و من دارم  برف پارو می کنم ..</p>
<p>حوض یخ زده و ماهیان به گرم ترین شکل ممکن عشق بازی میکنند و زیر قالب ی یخی که دنیایمان را از هم جدا کرده به ما فخر می فروشند..</p>
<p>برف سنگینی باریده ؛</p>
<p>تو کنار آتشی و زندگی ایستاده؛</p>
<p>تو را آغوش می گرم به اندازه تمام روز های که نبودی ،</p>
<p>به اندازه تمام روز هایی که نخواهی بود ؛</p>
<p>برف سنگینی باریده ؛</p>
<p>… زمان در تو گم شده ، سال های سال است که برف می بارد .. بی آن که بدانیم و حتی بی آنکه بخواهیم بر عمق برف افزوده ایم .. </p>
<div><b>۱۱</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/snow-time/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>green star again</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/green-star-again</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/green-star-again#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 12 Jan 2011 18:33:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد هست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/green-star-again</guid>
		<description><![CDATA[بیا تو هم پر از ستاره باش پر از صدا، پر از ترانه باش توی شب هام تو ستاره باش ۷ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بیا تو هم پر از ستاره باش</p>
<p>پر از صدا، پر از ترانه باش</p>
<p>توی شب هام تو ستاره باش </p>
<div><b>۷</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/green-star-again/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>dirty mouth</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/dirty-mouth</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/dirty-mouth#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 25 Dec 2010 12:55:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[photography]]></category>
		<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[آسمان]]></category>
		<category><![CDATA[ابر]]></category>
		<category><![CDATA[انار]]></category>
		<category><![CDATA[شهر]]></category>
		<category><![CDATA[یلدا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/dirty-mouth</guid>
		<description><![CDATA[باد همه جا را گرفت ؛ چهار روز که  از یلدا بگذریم می رسیم به تاریخی که در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده ! آرام آرام در گوشم زمزه می کند باد که فردا نزدیک است ، همه چیز را با خود می برد و اتفاق آغاز می شود؛.. شهر سرد تر می شود ، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>باد همه جا را گرفت ؛</p>
<p>چهار روز که  از یلدا بگذریم می رسیم به تاریخی که در تقویم هیچ خدایی ثبت نشده !</p>
<p>آرام آرام در گوشم زمزه می کند باد که فردا نزدیک است ،</p>
<p>همه چیز را با خود می برد و اتفاق آغاز می شود؛..</p>
<p>شهر سرد تر می شود ،</p>
<p>آسمان تیرره می شود  و هوا ابری ..  در کوچه باد میوزد و دیگر هیچ کس کنار من نیست ، دیگر هیچ چایی دلچسب نیست ، هیچ اناری شیرین نیست ، هیچ ساعتی پررنگ نیست ، هیچ جای شهر شلوغ نیست ..</p>
<p>من نه اینم ؛ من نه آنم !</p>
<p>والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود</p>
<p>آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست …  مولا(نا) دیوان شمس ؛ </p>
<div><b>۱۳</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/dirty-mouth/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>royal gift</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/royal-gift</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/royal-gift#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 13 Mar 2010 22:30:11 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[شیدابی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[اسفند]]></category>
		<category><![CDATA[الهام اسدی]]></category>
		<category><![CDATA[ستاره سبز]]></category>
		<category><![CDATA[ماه]]></category>
		<category><![CDATA[ممنون]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[کیارش]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/royal-gift</guid>
		<description><![CDATA[&#160; آی ای ستاره ؛ آی ای ستاره سبز .. این کتاب را یک بار و فقط یک بار به تو هدیه می کنم ؛ تا بار ها و بار ها آن را تکرار کنی .. مردم را سه دسته کردم ، آنهایی که این کتاب را نخوانده اند ؛ آنهایی که این کتاب را [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>آی ای ستاره ؛</p>
<p>آی ای ستاره سبز .. این کتاب را یک بار و فقط یک بار به تو هدیه می کنم ؛ تا بار ها و بار ها آن را تکرار کنی ..</p>
<p>مردم را سه دسته کردم ، آنهایی که این کتاب را نخوانده اند ؛ آنهایی که این کتاب را خوانده اند و آنهایی که این کتاب را می خوانند .. با من باش و این کتاب را بخوان نه برای اینکه خوانده باشی برای اینکه بوده باشی ..</p>
<p>این کتاب را نخوان ؛ این کتاب را بنوش تا بفهمی چه می گویید ..</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>“بر میگردیم به حال(از آینده )” .</p>
<p>چه کسی خواهد  پرسید که کجا بوده  ایم ؛ یکی دو ساعت  بعد  از نیمه شبی نزدیک بهار البته آخر اسفند؛ درست  در کوچه ای که باد می وزد و شبی که فردایش مردم روبه دیوار ها خواهند ایستاد و موهایشان را شانه خواهند زد . من و تو سخت می دویم .. سخت و تند . مطمئن باش که هیچ کس نخواهد پرسید که از ماضی آمده ایم یا از مضارع ؛ فقط باید بدویم که زمان را جا بگذاریم ..</p>
<p>باور داریم که این با فرق دارد ؛ به من این قول رو دادند ..</p>
<p>این روز میرسد .<span style="text-decoration: line-through;">این روز نمی رسد</span></p>
<p>و زود تمام نمی شود . <span style="text-decoration: line-through;">یا زود تمام می شود .</span></p>
<p>این را همین امروز موقع بوییدن عطری فهمیدم که من حسی خاص داد ؛ خانمی به من عطری داد که که تمام آدم های که آن محل می گذشتند می داد .. توهماتم ریخت و باور کردم که یک عادی ام مانند باقی عادی های اطرافم ، دوباره عطر را بویدم ؛ حسی از تازگی عطر ( نه خوش بویی عطر ) وجودم را پر کرد .. گویی همه چیز محیا بود .</p>
<p>برویم عقب تر ..</p>
<p><span style="color: #80ff80;"><span style="color: #008000;">داشت از مرگ می گفت .. از گلی رویده در کوهستان و ترانه ای سرد از فروغ .. داشتت رنگ گلی را بریم توصیف میکرد .. گلی رویده بر قبر یک مبارز .. از مردن می گفت و از خاک سپاری .. مردن برای آزدی . وادع … مدام حرف می زد ، هوای بیرون سرد بود و  با زیپ کیفم بازی میکردم ( از استیصال ) و به نشانه تایید سر تکان میدادم ؛ یادم است که فقط یک جمله ؛ آره یک جمله گفتم “ دلم تنگ است ! چه روز بدی “</span> .</span></p>
<p>آری چه روزه بدی ..</p>
<p>سکه می اندارم .. خط ؛ برویم عقب تر .</p>
<p>{ از شبهای زمستان که پنهان نیست ؛ از شما چه پنهان : وقتی دو روی زندگی خط باشد ، رویای شیر پیش کش رویاهایتان ( الهام اسدی ) }</p>
<p>صدای ازدحام و شادی ..</p>
<p>نوید آزدی و برابری ..</p>
<p>امید و شاد کامی …</p>
<p>خرداد را هیچ و قت دوست نداشتم ..</p>
<p>باز هم عقب تر؛ اسفند سرد .. روی یک صندلی چوبی ساعت ۵ بعد از ظهر .</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>که  هوا ابر شود و در کوچه باد بی آید و زمستان سر نوشد ..</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>نتیجه گیری : همیشه بعضی نیروها اینقدر قوی اند که تمام نیورهای خوب قبلی را خنثی می کنند .. آن نیروها کنترل نشده و اغلب جهش یافته از یک تصور صحیح یا اغلب غلط شکل میگیرند .</p>
<p>…</p>
<p>امروز قرار است که بدویم .. از اینجا  تا همیشه . ما آرام راه میرویم و همواره با هم می دویم ولی هیچ کس نمی داند ..حتی ساعت هایمان هم گول خورده اند ؛ وقتی که کاسه شب هم پر می شود از ستاره و خواب های سبز ..</p>
<p>این بار ماه است که به گدایی می آید ..</p>
<p>باور دارم ؛ پس باور کن .</p>
<p>۲۲~۲۳ اسفند ۱۳۸۸ </p>
<div><b>۱۴</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/royal-gift/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>7</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>can</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/can</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/can#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 18:01:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شیدابی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[فروغ]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/can</guid>
		<description><![CDATA[&#160; بیش از اینها می توان خاموش بود .. می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ..حاصلی پیوسته یکسان داشت .. فروغ . ۸ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&#160;</p>
<p>بیش از اینها می توان خاموش بود ..</p>
<p>می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ..حاصلی پیوسته یکسان داشت ..</p>
<p>فروغ .</p>
</p>
<div><b>۸</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/can/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>!!habit</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/habit</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/habit#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 28 Feb 2010 08:28:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد نیست]]></category>
		<category><![CDATA[شاد هست]]></category>
		<category><![CDATA[شیدابی]]></category>
		<category><![CDATA[مقاله]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[رنج]]></category>
		<category><![CDATA[عادت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/archives/habit</guid>
		<description><![CDATA[&#160; عاشق یک روز از هفته شدم ؛ آن روز رو خیلی دوست دارم ،  بیشتر از تمام هفته ؛ اون روز مثل باقی روز های نیست که بگویم یا نمی آید یا اگر آمد زود می رود .. این یک تداوم همیشه گیست( همیشگی از دید انسان !) چون انسان دچار مرض نا علاج [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>عاشق یک روز از هفته شدم ؛</p>
<p>آن روز رو خیلی دوست دارم ،  بیشتر از تمام هفته ؛</p>
<p>اون روز مثل باقی روز های نیست که بگویم یا نمی آید یا اگر آمد زود می رود .. این یک تداوم همیشه گیست( همیشگی از دید انسان !) چون انسان دچار مرض نا علاج عادت  است . بهترین را هم به دست می آرد و به آن عات می کند { دیر زمانی که در کنار رودخانه می زیستم تمام آرزو یم  قله بود ، به قله که رسیدم ؛ سر تا پا محو تماشای رود شدم !! } .</p>
<p>فقط آن گونه نیست ! آدمی به غم و رنج و درد هایش هم عادت می کند .</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>ما عادت داریم به اینکه ساده نباشیم  و سخت بگیریم . سیاست نا خدآگاه با گوشت و خون ما آمیخته شده . برای هر آشنایی باید سیاست چید و محتاط بود ؛ در هر رابطه ، هر جا باید دقت کرد که فولان کارت تاثییر سو برای فولانی نگذارد که فولان روز فِلان اتفاق از جانب فولانی به ضرر خود تو تمام شود !</p>
<p>“در این میان ما یا عادت می کنیم ، یا رنج می کشیم “.. عادت یک منطق نیست یک reflex  است برای نجات از رنج کشیدن ؛ مثل داروی بی حسی .. ما به خوشی  ها عادت می کنم  پس هیج وقت آنها را از ما نمی گیرند .. این یک دورغ است که انسان های بزرگ خوشی های کودکی خود را از دست داده اند! آنان فقط به دان عادت کرده اند .. پس دی گر حس نمی شوند ؛ همین انسان مدام دنبال آرامش می گردد تا به آن عادت کند ؛ عادت کند تا عادی شود .</p>
<p>وقتی محلی مرا آرام کند ، مدام به آجا می روم .. زیاده روی میکنم تا آرام بمانم .. سر انجام به آنجا عادت می کنم ؛ وقتی کسی مرا آرام کند ، دوست دارم مدام با او باشم ولی این مثل یک جا نیست ! که اگر به آن عادت کردم برو سراغ جای بعدی ..</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>آنانی که از مرض عادت آگاهند بیشتر در معرض آنند .. قطعا این گونه است که هر چه علم ما کمتر باشد کمتر رنج می کشیم.. رنج از دست دادن عزیزان بسته به نوع عزتشان نزد ما از سخت ترین نوع عادت هاست .. چندی پیش به صورت اتفاقی و تصافی با دوستی جهت عکاسی از مکانی تاریخی همسفر شدم .. هوا گرفته ای بود و در آن روستای دور افتاده محلی بود شبه قربستان ..  گذرم به قطعه تعدادی از شهدای دوران جنگ خورد .. خانمی آنجا بود که یک دسته بزرگ گل گلایول داشت و بر روی هر سنگ قبر یکی می گذاشت و می رفت ..  هیچ کس دیگر آن اطراف نبود بدون شک این کار را از روی داشتن رنج مشترک  با  آشنایان همه این سنگ قبر ها می کرد ؛ رنجی که من نداشتم ! من از روی بی اعتنایی به آن عادت کردم و او از روی شدت ، درگیر شده !</p>
<p>چه قدر شدت لازم است ؟</p>
<p>که زمان هم آن را مقلوب نکند ؟!</p>
<p>علاقه هم این گونه است ، دقت لازم دارم  که عادت به آن رخنه نکند . شدت کافی  نیست ! عادت هم بر عکس که به بودن عادت کنی&#8230;&#8230;&#8230;.  ؛ عادت به ساخته های ذهنی ؛ عادت به توهمات ؛ عادت به بارو های اشتباه .. &#8230; ..  بدتیرن عادت ها .</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>عادت یعنی آغاز درگیری .</p>
<p>بایست خیلی قوی بود .. . . . . . </p>
<div><b>۹</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/habit/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>۱۰am</title>
		<link>http://blog.shidab.net/archives/10am</link>
		<comments>http://blog.shidab.net/archives/10am#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 24 Feb 2010 17:27:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>کیارش مظفری</dc:creator>
				<category><![CDATA[شاد هست]]></category>
		<category><![CDATA[شیدابی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های زمستانی]]></category>
		<category><![CDATA[نوشته های فصلی]]></category>
		<category><![CDATA[آفتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://blog.shidab.net/?p=748</guid>
		<description><![CDATA[&#160; یک روز آفتابی سرد ؛ یک اتاق شرقی غربی ؛ پرده های توری کشیده .. آفتاب پشتشون ؛ آفتاب ساعت ۱۰ .. - یک شروع از نو . ۱۱ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p>یک روز آفتابی سرد ؛</p>
<p>یک اتاق شرقی غربی ؛</p>
<p>پرده های توری کشیده ..</p>
<p>آفتاب پشتشون ؛ آفتاب ساعت ۱۰ ..</p>
<p>- یک شروع از نو . </p>
<div><b>۱۱</b>  نفر دیگر   این نوشته را لایک کرده اند(اید)  .</div>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://blog.shidab.net/archives/10am/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

