yours ever
دلم لک زده برای یک جمله خسته نباشی های تو ؛
معنی لک زدن را میتوانم امروز ، و تنها امروز معنی کنم و از حفظ بخوانم؛
تکه ای از نامه هایم را برایت رونوشت می کنم !
به تو که فکر میکنی سر تو با زیرکی و سیاست اودم جلو که نه اصلا همه اش سادگی بود و هست / حتی این نامه ها برای تو که گفتی همه چیز تموم … ولی من نا تموم جا موندم با **** ای که تموم من بود !
از گذشته:
تو اکنون زندگی ایت را کن ؛ بی خیال از حرف های علاقه و اقاقی من
حتی اگر رهایت کنم باید این را بدانی که
آن عمیق ترین چیز ؛ آن شناخت و آن دانش و آن حس با تو یکی بودن از همان دیدار اول در من بیدار شد
و هنوز هم همان است - با این تفاوت که حالا هزار برابر نه هزاران برابر عمیق تر و لطیف تر است
من تو را تا پایان جهان میخواهم ؛
من تو را پیش از آنکه در من حلول کنی دوست خواهم داشت .. این را در همان روز های اول دریافتم
هیچ چیز نمیتواند تو را در من حل کند
هیچ صدایی نمیتواند جاگشت صدایت را تکرار کند ( اگه یادت باشه اولین اس ام اس من راجب صدای تو بود ) ؛
هیچ گوشی نمیتواند صدایم را این گونه که تو درک میکنی بفهمد و
هیچ چشمی نمیتواند دیگر مرا از من بگیرد ؛
دیروز فهمیدم چشمانت دیگر واقعا خاصیت دریا دارد
مرا در خود غرق میکند… دیگر بس است
نمی خواهم چیزی بگویم
می خواهم نامه را اینگونه تمام کنم که دلواپس شادمانی های تو ام
ولی بیش از هر چیز دیگر دلواپس که نه امیدوارم این ترم سخت و پشت رو بگذاری ….
کاش منم یک روز بشنوم **** بهترین داشنجوی ورودی های خودشون ائه
دارم بهت میگم موفق باشی؛
سعی کن که موفق باشی
بروم سعی کنم که عادی باشم شاید روزی از روز ها توانایی اش را یافتم
تا وقتی که نتوانم دیگر به سراغت نمی آیم
وقتی اینو نوشتم مهربانانه تر از همیشه به سراغم آدمی و گفتی هیچ چیز نیست
چرا به قول فروغ همیشه منو در ته دریا نگه میداری ؟ …..
امروز معنی این شعر فروغ را به وضوح می فهمم .. به وضوح ..
Moonrise
در آغازِ فصلی سرد ، قاصد چشم تو آمد و مژده شکفتن آورد ..
از خط های موازی دور شده ایم و تونیستی ..
who is ..
از آن روزی که باران آمد ؛
زمین خیس وکارون پاک و شقایق قرمز ، شیداب با من است ..
شیداب ؛ از شید مثل خورشید به معنی روشنایی و از آب مثل آب ، مثل تو ..
رویاتی کوتاه از روزمره گی شهری که چهار راه هایش سه رنگ دارند و مردمش هزار رنگ ؛ داستان هایی کوتاه از کسی که دوست داشت روزی فقط بنوسید و فقط بنوسید ولی نشد . جز این هیچ چیز نیست ؛ اینجا را میخوانی مثل همین لحظه و گاه نقاطی مشترک با زندگی خود میابی و گاه تضاد هایی بزرگ .
اینجا را بی هدف بخوان .
کیارش مظفری
اسفند ۸۹ /
upper than suffering
میدانی ؟
بالاتر از رنجیدن هم جایی هست؛ من آن را می شناسم ..
من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ..
آشنای پلیدی است ؛
من با گم شدن مانوسم ، جایی در خلوت خود می گریی ، در سکوت حقیرانه خود با انتظاری کشنده ، دست و چنجه نرم می کنی و با زندگی می جنگی ! با منییت حقیقی ، با خواسته های واقیعیت و عاقبت .. گم می شوی ..
جایی میان سرونشت و جبر و اختیار ، و صد البته خواسته های انسانی ات .
من در تردید زندگی کرده ام ، جایی که میان رفتن و ماندن معلق خواهی بود ، جایی که از درد عشق ی می سوزی و از آن نه گریزی است و نه پناهی ؛
من بهار را ، تابستان را ، پاییز و زمستان را می شناسم ؛ در آنها زاده شدم ، رشد کردم و به پایان رسیدم .. و درست در این میان فصلیست که هر چه بکاری سبز است و همان ها را زرد درو میکنی ؛ تو می مانی و آغاز فصلی نو ؛ زمستانی سرد ..
سر بر شانه ی هم گذاشتن و گرسیدن را باور ندارم ؛ کدام شانه ؟ کدام گریه صادقانه ؟
گریستن برای کدام قلب که چشم هایش حدقه دو کره خاکی نباشد!
(معنی بالا : که دو چشمش دنیا را نبیند )
از درد با که گفتن ؟
آیا فردا نیش خند زهر آگینش ، خنجر عاطفه های ساده ات نیست !؟
دل بستن را باور ندارم ؛ با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را میکند ..
هوای تو را که چون من زخم خورده عاطفه های گنگ و نا معلوم نیستی .. هوای تو را که چون من نیستی ؛ هوای تو را که شب هنگام چون من بغض گلویت را بر بالش آرزو هایت رها نمی کند و برای درمان بلای عشقی که مبتلایش نیستی از خود نمی گریزی ..
نمی دانم و باروم نیکنم که چرا هنوز هم گاه که هوای آسمان دلم بارانیست عجیب هوای با تو باریدن می کنم .
چه کسی باور میکند که میان قاب پنجره های خالی ، ولعی که مرا سیری ناپذیر به مناظر خالی خیره می کند ؛ تصویر خیالی از نگاه عاشق تو ؛ نگاهی گرم و مهربان که زا ده ی عاطفه هایی سبز است و برای دوباره باریدن محتاج تنها یک بارش دیگر است .. چه کسی باور میکند این همه احتیاج را ؟!
حتی خود تو ، آری من با گم شدن مانوسم ، جایی است که با آشنا ترین آشنایت هم غریب می مانی .. جایی بالاتر از رنجیدن .. من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است .. نه مفری* دارد و نه گریزی .. نه سایه است و نه آفتاب .. گریز از خویش و پناه بر هیچ.. فرار می کنی از آنچه نمیدانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی ..
( مفر : [ م َ ف ِرر / م َ ف َرر ] (ع اِ) گریختن جای . (مهذب الاسماء). گریزجای . (تفلیسی ). جای گریز. (دهار) (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). اسم ظرف است از فرار به معنی جای گریختن ، یعنی جایی که در آن گریخته نشیند و از آفت امن یابد. (غیاث ). گریزگاه . مهرب . محیص . محید. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : )
تو را می پرسند از آنجا که تو را بر آن جوابی نیست ؛ در خویش می شکنی ، خرد می شوی .. کسی حتی صدایت را هم نمی شنود ! به زانو در می آیی .. به زمین می افتی .. اما کسی غروب غرور زندگی ات را در چشمانت نمی بیند ؛
آری بالاتر از رنجیدن هم جایی هست ؛ من آن را می شناسم .. آشنای پلیدی است ؛
من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم ، من و او در غروبی سرد با هم گریسته ایم من و او بار ها بار ها با هم گریستیم .. آشنای پلیدی است ..
من آن را می شناسم .. بالاتر از رنجیدن را هم جایی هست ./
snow time
برف سنگینی باریده ؛
تو کنار آتشی و من دارم برف پارو می کنم ..
حوض یخ زده و ماهیان به گرم ترین شکل ممکن عشق بازی میکنند و زیر قالب ی یخی که دنیایمان را از هم جدا کرده به ما فخر می فروشند..
برف سنگینی باریده ؛
تو کنار آتشی و زندگی ایستاده؛
تو را آغوش می گرم به اندازه تمام روز های که نبودی ،
به اندازه تمام روز هایی که نخواهی بود ؛
برف سنگینی باریده ؛
… زمان در تو گم شده ، سال های سال است که برف می بارد .. بی آن که بدانیم و حتی بی آنکه بخواهیم بر عمق برف افزوده ایم ..
green star again
بیا تو هم پر از ستاره باش
پر از صدا، پر از ترانه باش
توی شب هام تو ستاره باش







