keep inside
این قرن هشتاد و نه سال تمام داشت ؛
می بینی ؟
چه ساده عادت کرده ایم به عبور بی دلیل فصل ها !
زمستان می رود و بهار میآید..
حرف هایم حرف دارند ولی دنیا ساکت است
زمان بی قرار تر از من است ، بی قرار تر از تو بی قرار تر از هر کس دیگر .. زمان می رود .. به جایی دور .. بیا ما هم برویم .. برویم جای دور تر سوت قطار ها و همیشه امان را فراموش کنیم ..
بنشینیم کنار علف های سبز ..
آنها استوار ترند .. بی واسطه با خدا سخن میگویند و فروتنانه می رویند کنار تهمت های زندگی! دلشان می خواهد برود یادشان از یاد ها که چه آسان می رود . این بهار ابدی نیست .. به رسم همان چراغ های دور شهر که در خیرگی چشم من زود از من خاموش می شوند جهانم به خواب میرود .
خمیازه می کشد ماهی قرمز تنگ و تابستان می رسد و من دلواپس شادمانی های تو .
با من می دوی به شوق چیدن گیلاس های سرخ .. سبزه ها رفته اند .. هیچ کس نیست که بپرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع .. غروب که می شود سایه هایمان بلند تر می شود ، این روز ها هیچ عکسی سیاه نمی شود
لحظه ها رام شده اند
سرکشی نمی کنند
خاطره ها می آیند … می مانند…!
و فردا هیچ رویای ، دوری تو را غافلگیر نمی کند !!!
آری …
حالا کلاغها هم به نرسیدن افتخار می کنند و چقدر ما خوش وقتیم !
شب می شود آسمان صاف تر از قلب توست ، چه عظمتی دارد .. این همه زیبایی ! من و تو که هستیم ؟ از پر کاه هم بی ارزش تریم .. انتهایش را ببین ! حد ندارد ..سیاهی محض ، پوچی مطلبق تا ابد .. برویم جایی دور از ستاره ها و به دنیا فخر بفروشیم ؟
بی این مردم بی نام ، ..
کم کم هوا سرد می شود
شهریور که برگهایش می ریزد
خیال می کنم
فریادش از آن رویایی ست که به پاییز می رسد
بگذار از ز پاییز و تردید رفتن بگویم ..
از باران پشت شیشه ها و عکس های یادگاری ،
دلم تنگ می شود برای صدایش ، برای قدم هایش با من در پیاده رو های تهران ،
با من که قدم میزند ، سه رنگ چراغ چهار راه ها هم دیدنیست ، تو نیز میآیی و جهانم رخت تازه می پوشه ..
من باز بر خلاف هیچ می روم
کنار آدم و آفتاب و حوا و ماه
جای من جایی ست، که آنجا نیستم ؟
نام سرنوشت من چیست !؟
این رشته های آشفته ی تار که عنکبوتها بر لبخندهای مردم تنیده از برای چیست ؟ برو .. من دیگر به مار ها حسودی نیکنم که چرا پوست میاندازند و تازه می شوند ، امروز من آرامم .. تو آرامی و شب آرام است ..
دیگر شب ها زلال نیستند ، ابر ابرند ، آخر الان پاییز است .. هر روز به وسعت اش افزون می شود .. از تلتندگی می کاهد و باز دلتنگم میکنم ، سر تا سر شیرین است و بوی مژده میدهد ، زنجره پاییزی تا صبح مینوازد و روز ها زود تر تمام می شوند و ما بیشتر شب داریم .. کنار بید مجنون نشته ایم و غزل می خوانیم ،
به اسم تو که میرسم دعا میکنم به وسعت کلمات حافظ ، جایی میان غزل و نثر رها می شوم . دستم را میگیری ، به خیابان اشاره می کنی .. می بینم دینا سفید شده است .. اینجا زمستان است .
رو به دلم میکنم و می گویم : عاقبت باورت خواهند کرد .
از اخوان برایت میخوانم ؛
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان،
نفسها ابر، دلها خسته و غمگین،
درختان اسکلتهای بلورآجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه،
غبارآلوده مهر و ماه،
زمستانست.
.. آری سقف آسمان کوتاه ولی سقف دل تو همیشه بلند است ، همیشه گفتی .. ولی می خوام امسال سقف دلم را آبی کنم که دست هیچ کس به آن نرسد آخر هر قوت هوا ابرو می شود می بارد سقف آمسان را می بینیم .. ، سقف دل تو که بلند است ، اگر دستانتم کوتاه باشد باز هم به آن می رسد ..
می دوی روی برف ها …. می ایستم و نگاهت می کنم و با خود میگوم کاش به من میفهماندی چگونه قلبم را فریب دهم !
با هم بازی میکنم .. تا تکاپوی آب شدن آنها .. دلم لاله بنفش میخواد ، یک سبد پر ولی هنوز زود است .. خیلی زود .. این زمستان هم تمام می شود .
take my hand
Warning: exif_read_data() [function.exif-read-data]: Unable to open file in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 18
Warning: Invalid argument supplied for foreach() in /home2/shidabn/blog/wp-content/themes/shidab_Jornal_/includes/entry.php on line 19
بر برگ سپیدی ؛ به سپیدی قلب پاک و مهربانت نقاشی کن عکس خورشید را ؛
و در پشت پنجره سرد تنهایی را که بگذار تا برمن بتابد و روح یخ بسته ام را را حرارتی جاودانه بخشد .. نقاشی کن امواج آبی دریا را ، تا ماهی کوچک قبلم در آن آرامش آبی از حس بی تابی رها گردد؛
نقاشی کن ،اسب چابک عشق را ..
تا مرا با خود ببرد به آنجایی که فقط من باشم و تو باشی و عشق و نور ..
نقاشی کن مژده حضورت* را که راحیه وجودت را با خود به دوش بکشد سر تا سر زمانم ..برایم نقاشی کن ؛ نم نم باران را تا شوره زار خشک دلتنگی ام دشتی سرسبز گردد آشیان شقایق ها ؛
نقاشی کن کوهی بلند را تا در بلندی آن کوه بلند در گوش آسمان بخوانم که آه چه قدر من خوشبختم
leave me alone 4 a while ..
کمی از عشق بگوی و درد مرا تسکین ده ؛
××
چترت را کنار ایستگاهی در مه فراموش کن ..
خیس و خسته به خانه بیا ؛
برایم از رنجی که می کشیم ترانه بگو !
لازم نیست تو شاعر باشی ،
باران باش و مژده صدایت را ترنّم کن..
تو باران باش و دیگر هیچ نگوی
همین کافیست تا دلم سودا کند دمی به تمام جاودانه ها .
من که تعبیر روزهای ندیده را نمی دانم
از این همه روز ، شب را بفهمم کافیست ، مگر ستاره ها در خود چه دارند که شب را این همه زیبا میکنند ، به قول شاملو اگر بیهوده زیباست شب ، برای که زیباست شب برای چه زیباست شب ؟
انگار روی دستهای زمین مانده ام و زمان بر مدار ناتوانیم چه با شکوه می چرخد؛
*
یاد دارم سال اول دانشگاه سر کلاس فارسی عمومی ، استاد گفت: چه کسی می تواند از واژگان منسوخ زبان فارسی مثالی بزند؟ یکی گفت: مئینیو ( بهشت ) دیگری گفت: شیاتیس ( شادی ) من گفتم: عشق!!! همه خندیدن ولی من جدی بودم
روز ها گذشت ؛
تا اینکه زخم خورده روزگار شدم و هم صحبتی با تو مرحمی شد وصف ناپذیر در بهبود دیابت روحی ام . آن روز ها بود که فهمیدم ..
Somehow
” انگار ” از ابتدای آشنایی مان، دائم بر زبان من جاری بوده است. بار ها می خوساتم بگویم که انگار تو شخصیتی بودی که من می خواستم با نوشتن خلق کنم و حالا پیش از آنکه دست به قلم آورم، خود در مقابل من ایستاده ای… انگار، مرز لطیفی است میان واقعیت و خیال. انگار، یعنی چیزی واقعیت ندارد. با این همه چنان به نظر می آید که گویی واقعی است. انگار را در فرهنگ لغت، پندار و فرض معنا کرده اند. اگر واقعاً زاده ی خیالات تحریک شده و داستان های غم انگیز ذهن من نیستی، اگر شباهت تو به آنها فقط یک انگار، یک فرض، یک پندار است، من چرا نمی توانم ابطال این فرضیه را اثبات کنم؟ چرا نمی توانم دورش بریزم؟ تو چه جور انگاره ای هستی که در مقابل واقعیت که با خشونت خود را تحمیل می کند و خواب و خیال و وهم را می پراکند، باز هم مقاومت می کنی و نابود نمی شوی؟ نکند فقط تویی که وجود داری و باقی آنچه واقعیتش می نامم، وهمی بی اساس است؟!
to be ignore
عشق را از عَشقه گرفتهاند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید در بُنِ درخت. اول بیخ در زمین سخت کند، پس سَر برآرد و خود را در درخت پیچد و همچنان میرود تا جملهْ درخت را فراگیرد، و چنانش در شکنجه کشد که نم در درخت نمانَد و هر غذا که به واسطهی آب و هوا به درخت رسد به تاراج میبرد تا آنگاه که درخت خشک شود.
تمهیدات/ عین القضاة







