Blue Spanish Eyes
نوشته شمارره ۷
—واسه پرواز شب عشق ، بهترین بهانه ای تو ..
گاها صبح ها بیدار می شوم و به آینه می نگرم می فهمم که لهجه ام بوی تو گرفته است .. از یک سفر طولانی با تو برگشته ام و خسته نیستم ..
وقتی که چای میریزم اغلب یا همه خوابند و گاها همه رفته اند و فقط من مانده ام ..
سه شنبه ها ، روز تدریس اول وقت ! باید قبل از خورشید خانه را ترک کنم .. روی میز ساعت ۵:۳۳ صبح .. ماهی های قرمز عید همان قدر با اسرار بیدارند که دیوار های این خانه در آغوش سنگ هایش خواب .. موسیقی میگذارم و چای می ریزم و به تو فکر میکنم که در اتاقت خوابی .. خواب که را می بینی ؟ کی بیدار می شوی ؟ با کی چای می خوری ؟! آیا تو هم اغلب تنها چای می خوری ؟ آسمان را نگاه میکنم که هنوز تاریک است ..
با خودم می گوییم سال بعد دیگر کلاس اول وقت ِ آن ور شهر نمی گیرم .. نه ایکه برایم سخت باشد که زود بیدار شوم .. از این تنهایم خسته شدم .. تنها نشتن ، تنها چای خوردن و تنها رفتن .. اصلا شاید دیگر تدریس..
لباس می پوشم و عطر می زنم و خانه را به شوق بازگشت ترک میکنم .. ( هنوز همه خوابند ) توی راه آسمان را می بینم که دارد روشن میشود و مردمی که راه خود را از میان راه دیگری پیدا می کنند .. کوچه ها خلوت اند .. به این فکر میکنم که تو چه قدر خاطره برای من خواهی ساخت ؟! آیا دست مرا میگری و در کوچه می دوانی ؟ آی .. دیگر چه کسی خواهد پرسید که ما از ماضی آمده ایم یا مضارع ؟! فقط می دویم به شوق رسیدن نه به شوق بازگشتن .. به شوق رسیدن و به شوق ماندن به شوق خوابیدن و خواب همدیگر را دیدن ، به شوق بوسه چیدن و گل های ستاره دیدن ..
آه ؛ تهران بیدار شد و من در آغوش آن .. بادِ سرد می آید .. کاش همه چیز به همین سادگی بود که گفتم ..
– یه شب مهتاب ماه میآد تو خواب .. منو می بره کوچه به کوچه ..
۱
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بیشهها
یه پری میاد ~ ترسون و لرزون
پاشو میذاره ~ تو آب چشمه
شونهمیکنه ~ موی پریشون…
۲
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو میبره ~ ته اون دره
اونجا که شبا ~ یکه و تنها
تکدرخت بید ~ شاد و پرامید
میکنه بهناز ~ دسشو دراز
که یه ستاره ~ بچکه مث
یه چیکه بارون ~ به جای میوهش
نوک یه شاخهش ~ بشه آویزون…
۳
یه شب مهتاب ~ ماه میاد تو خواب
منو میبره ~ از توی زندون
مث شبپره ~ با خودش بیرون،
میبره اونجا ~ که شب سیا
تا دم سحر ~ شهیدای شهر
با فانوس خون ~ جار میکشن
تو خیابونا ~ سر میدونا:
«ــ عمو یادگار! ~ مرد کینهدار!
مستی یا هشیار ~ خوابی یا بیدار؟»
مستیم و هشیار ~ شهیدای شهر!
خوابیم و بیدار ~ شهیدای شهر!
آخرش یه شب ~ ماه میاد بیرون،
از سر اون کوه ~ بالای دره
روی این میدون ~ رد میشه خندون
یه شب ماه میاد
( از فرهاد .. شاید روزی که این نوشته رو میخونی من این ترانه رو بهت داده باشم .. )
” باقی این نوشته به دست خود شخص مورد نظر به صورت شخصی به شکلی خاص و خارق العاده خوهاد رسید و نشر آن حتی در وبلاگ شخصی خودم هم جواز ندارد!







