Posts made in اردیبهشت, ۱۳۸۸
امشب روح ندارم
آخر نمیدانی که چه قدر تاریک است ، چه قدر سرد است ؛ چه قدر تنهاست ، ..
تمام ستاره ها را چیدم ؛ آنقدر ستاره چیدم که دستانم سوخت.
…بد نیست بدانید که فِراسَت آدمی را دو چندان میکرد
عقل را میکشد، چراغ خویش را هویدا میکرد ؛ نورش چشم را میسوزاندو کور میکرد..
از شنفتن قصه هایش گوش نیوشا میشد ؛ هوش سخت میشد
تن را در مسلخ خود دار میزد و دلیلی نداشت یک روز عصر گفت :
جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد(حافظ)ـــ تازه اون روز فهمیدم که چه جرم هایی هستند که نوشتنی نیستند ؛ کشیدنیند!!!
راستی ؛ جرایم تو چیست ؟ تماشاچی یان بی وقفه تشویقش میکردند و او را تشویش هزار گناه نکرده غم تر میکرد.
جان کلام؛
در نا امیدی بسی امید است
از عشق هراسانم./ ۱۹ /ماهی از بهار / ۱۳۸۸
ایستگاه
از امروز font نوشتاهام رو عوض میکنم
————————————–
امروز دستهایم را توی ایستگاه قطار جا گذاشتم وگفتم اگر آمدی ، حداقل کسی باشد برایت دستمال ابریشمی با گل سرخ تکان دهد.
این خیابان و این جاده و این کوچه ها که تمام نمی شموند، انگار هرچه میروی کمتر میرسی .
انگار جاده ها از دل چشمه ای میجوشند و میان بیرون . آه که چه عادت بدیست نرسیدن!!تا امروز که چشمهایم می سوزد و بی خود از حرفهایت گریه ام گرفته ، نمی فهمیدم انگار توی سینه ام پرنده ای زخمی نفس نفس می زند.
به من
گفتی:راه خانه تو دور است
گفتی:تواز آن طرف برو و
گفتی: من از سمت ریلها می روم
و نگفتی که پس از این همه سال ، راه های رفته را کجا برگردم
و نگفتی:تا پای تیر برق یک، دو ، سه ، . . .
خب باشد . من چشم می گذارم و می شمارم. حالا چه تو پشت لبخندت باشی یا نباشی،
هر جا که باشی حتی خالی ازمن ، دوستت دارم را سک سک می کنم .
kiarash./
9/mehr/87







