Posts made in بهمن, ۱۳۸۷
طاقت انگیز
هنوز نفهمیدم که شب به من میرسد یا من به شب … این بار هم مردم شهر همه در کنار هم و من هم در کنار آخرین شیشه مترو
… بک نفر آواز می فروحت ….. یک نفر لباس ….. ما بقی مرفتند و می آمدند ؛
من هیچ چیز نمی خواندم و هیچ کسی هم مرا نمی خواند .
.. صدای دیگری نیز بود ؛فرشته ای آسوده نشسته بود و تمام ایستگاه های دنیا را به هم می بافت و مدام نامشان را برای این مردم بی نام تکرار میکرد که مبادا آنسوی مقصد پیاده شوند
! ایستگاه فٍلان ؛
ایستگاه فولانی ..
مسافرینی که قصد عظیمت به فولان جا را دارند در ایستگاه فٍلان پیاده شوند .. … فقط همین .
همه فقط میرفتند.. ؛ که مبادا نرسند …
کناری من حاظر بود نه تنها مرا بلکه جامه تمام مردم شهر را بدرد که فلان دقیقه زود تر به فٍلان ایستگاه برسد .
به راستی ایستگاه ها را دیده ایـــــد ؟؟
چه قدر تنهایند ؛ هیچ کس حتی حوالیشان نمی ماند ؛ اینجا هرکسی که بی آید ، می خواهد برود … آه که چه سرنوشته طاقت انگیزی !!!! ایستگاه آخر چه ؟ از آنجا به کجا می روند ؟(یم) {ام،ای،ود،یم،ید،ند… رفـت!.} ؛
هنوز نشناختمش ؛ بعد شما بگویید : دنیا جای غریبی نیست! حق دارید ، حتی اگر قسم بخورم که در تمام ایستگاه های عالم تنها بودم و تمام مردم را می دیدم اما کسی مرا ندید؛ حق دارید؛ ولی من آنقدر دیدمش آنقدر نگاهش کردم که این زمان بی زبان ! گذشت و عاقبت آنسوی مقصد پیاده شدم.
۱۲ / دی / هشتاد و هفت
کیارش
دیدگاهی دارید ؟!







