Posts made in دی, ۱۳۸۷

چه دگرگونی غم ناکی

در این سوی خیالم دیــگـــر هیـچ کس نمانده ( آن سوی را که شما نمی بینید )

حــس می کـنـم تو نیز رفتــه ای .

حال نه که فنجان چای هـم دلـچسب نیــســت ،

..::دیگر بی خیال هر چه اتفاق در حال وقــوع::..

امروز هم من با من اینجا \”تنــهــا\” نشسته ایم ،

کمی او می گوید و بیشتر مــن از خودم با او

گفــتم : تو می دانی این سـرما از کـجا می آید که گرمم می کند !؟

! گفت : مترســـک هم به انسان مـی ماند وقتی هوا بارانی است

باز هم سکوتی بی ربـــطــــــ…..

پرسیدم : تو هم در نیمه ی سرد سال از زندگی مطمئن تـری !؟

کمی خودش را عــــقـــب کشید

!!——-! زنجره های پاییزی آنقدر می خوانند تا بمیرند —–( پس زمینه )

سـرم را بر شـانه اش گذاشــتم

پرسید تنهایــی؟؟

گفتم فردا هـم اینگونه خواهـد بود .

گفت : اما من دیروز فـهــمیدم همه چیز در حال دگرگونیست

گفتم : همه آنها که رسیده اند از یک راه رفته اند…

دگرگونی

باز خودش را عقب کشید ؛ چه دگرگونی غم ناکی.

دیگر منت ابرهای سیاه را برای قطره ای باران سفید نمی کشم.

دیگر غزل را برایش باز نمی کنم.

” کاش می دانستم نیمه گم شده سیب را هنوز خدا خلق نکرده.”

دیگر در خواب هم اجازه دیدن رویا نیست .

دیگر کفتن واژه دیگرهم  ، مجاز نیستــ ..

ـــکیارشــــ

دیدگاهی دارید ؟!
Page 1 of 11