Posts made in آبان, ۱۳۸۷

آن زمان که شادم

مشکوکم،
به هر بارانی پوشی ،که دست در جیب از کنارم می گذرد .
دوستانم هر آن زمان که پریشان حالم به سراغم می آیند
شاید به گمانشان اصل هم همین باشد ،
اما من اصل را چیز دیگری می دانم ___
 

آن زمان که شادم ، کسی هست که با من ، برای من به هوا بپرد؟

.
.

.
من کیستم؟ دریایی استوایی؟ نیم رخی از ماه شب چارده؟ ونوسی دست بریده که هیچ ربطی به دریا ندارد؟ و یا مترسکی که عاشق کلاغ هاست؟
وای، مترسکی که عاشق کلاغ ایست ..
لذت را در دیدن و انتظار دوباره دیدن می بیند. . .

.
.
.
. . . روزگاری :
آسمانی که برازنده ام باشد را می یابم . سنگ فرش خیس خیابان ها را طی می کنم و به مقصد می رسم شهرم را طوری می سازم که هیچ قراری بهم نخورد و هیچ صدایی ناتمام باز نگردد. این شهر در نقشة هیچ کشوری نیست ، آن را خودم از عشق ، با عشق و برای عشق ساختم و جایگاه اصلی اش مکانیست در دل دوست.
خویشتن خویش را دوست دارم و همین مرا به این وا می دارد که سهمی از رجعت انسان باشم ، سهمی از خدا شدن ، سهمی از معجزة عشق
پـــــس_____ بی اراده  من  هیچ برگی از درختی نخواهد افتاد.

kiarash یه عصر بارونی./

دیدگاهی دارید ؟!

از اینجا تا صمیمیت تو

src=\”http://kiamoz.files.wordpress.com/2009/06/1225264147-sc-4891.jpg\”

از اینجا تا صمیمت تو هزارو چند فرسنگ فاصله است و
امروز که بٌگزرد(ذ) ، دقیقا ماه هاست که صدای نرسیدنت را می شنوم
..نجوایی خاص دارد
تو هرروز مرا گٌم میکنی و من نرسیدنت را تماشا
.
.
.
.
گویی فاصله ی خط های این نامه هم به مسیر دیدار اضافه شد

۸e8e80,0haft
kiarash. /

دیدگاهی دارید ؟!
Page 1 of 11