روزی که برگ های سبز ؛ سفید شدند
چند روز به شب نرسیدو ؛ چند شـب به صبح نزد؟
چند ماه رنگــ پریده ؟
سی صد و شصد و پنچ روز و شب .
ومن به وقت خیال خودم کنار چشمهای سنـــگینم ..
از این همه سال ائه بی سالی
فقط یک سالٍ گمشده دارم…
3 نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
۱۰ Comments








سلام گل پسرم.قند عسلم.خوبی؟تو پیجت که امکان کامنت نیست .اینجا برات میزارم.
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
یوسفت را از بویش بشناس نه از اسمش
من که میگم گم نکردی یه جایی جاش گذاشتی بگرد پیدا کن
راستی چه خوب تو یک سال گمشده داری منی که همه عمرم تو خودم گم شدم چه کنم …………MHHF
axe khafani gerefti p.e.s.a.r! just like every time else!
kiarash! hich kas nis ashkamOnO pak Kone! be che entezari sar mikOni?
پر مفهوم بود ،بسی
کیا به انتظارِ مهدی (ع) نشستی :دی؟ آیا؟
شوخی می کنم ! شاید فردا بیاید شاید !ا
شعرات خیلی جالبه! واقعا تفکر بر انگیزه!اصلا نمیشه یک مفهوم را ازش برداشت کنی چون می تونه سراسرمعنی باشه که توش نهفته! خلاصه خیلی از سبکت خوشم میاد! موفق باشی!(در پناه حق)
البته منظورم کلی بود:دی
درود بر کیارش عزیز.. خیلی خیلی قشنگ بود.. لذت بردم.. کارت بیسته.. جدنی..
من که فکر می کنم برگ های سبز قرمز شدن، قرمز ، رنگ خون هموطنان عزیزم – قرمزی که خبر از این روزها می داد – قرمز شمر که چقدر فریب کارانه به پرچم پاکمان تغییر رنگ داد…………..
خیلی زیبا بود و غمم رو بیشتر کرد – ولی این بغض حالا حالا ها جاخوش کرده
وقتی که خون ریخته شه ؛ دیگه به این سادگی ها جمع نمیشه ..
قنشگ بود اتصال این نوشته به وقایع اخیر ..
اون روزی که برگهای سبز سفید شدند ؛ روزی بود که در بهار در تهران برف آمد ..
و روزی که برگهای سبز قرمز شدند روزی بود که ../