چه دگرگونی غم ناکی
در این سوی خیالم دیــگـــر هیـچ کس نمانده ( آن سوی را که شما نمی بینید )
حــس می کـنـم تو نیز رفتــه ای .
حال نه که فنجان چای هـم دلـچسب نیــســت ،
..::دیگر بی خیال هر چه اتفاق در حال وقــوع::..
امروز هم من با من اینجا \”تنــهــا\” نشسته ایم ،
کمی او می گوید و بیشتر مــن از خودم با او
گفــتم : تو می دانی این سـرما از کـجا می آید که گرمم می کند !؟
! گفت : مترســـک هم به انسان مـی ماند وقتی هوا بارانی است
باز هم سکوتی بی ربـــطــــــ…..
پرسیدم : تو هم در نیمه ی سرد سال از زندگی مطمئن تـری !؟
کمی خودش را عــــقـــب کشید
!!——-! زنجره های پاییزی آنقدر می خوانند تا بمیرند —–( پس زمینه )
سـرم را بر شـانه اش گذاشــتم
پرسید تنهایــی؟؟
گفتم فردا هـم اینگونه خواهـد بود .
گفت : اما من دیروز فـهــمیدم همه چیز در حال دگرگونیست
گفتم : همه آنها که رسیده اند از یک راه رفته اند…
دگرگونی
باز خودش را عقب کشید ؛ چه دگرگونی غم ناکی.
دیگر منت ابرهای سیاه را برای قطره ای باران سفید نمی کشم.
دیگر غزل را برایش باز نمی کنم.
” کاش می دانستم نیمه گم شده سیب را هنوز خدا خلق نکرده.”
دیگر در خواب هم اجازه دیدن رویا نیست .
دیگر کفتن واژه دیگرهم ، مجاز نیستــ ..
ـــکیارشــــ
۳ Comments








داری گم می کنی راهو / امیدی نیست پیدا شی
.
.
.
kheili vahshatnak, VAHSHATNAK bud !
باز هم سکوتی بی ربـــطــــــ
bekhodadge nemidonam chi bayad begam! bekhoda nemidoooooooooonam! hale parishooNo ….. mifahmam! baham mifahmiiiiiiiiiiim
,
che ghamginane!