can

 

بیش از اینها می توان خاموش بود ..

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب ..حاصلی پیوسته یکسان داشت ..

فروغ .

۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

!!habit

 

عاشق یک روز از هفته شدم ؛

اون روز رو خیلی دوست دارم ،  بیشتر از تمام هفته ؛

اون روز مثل باقی روز های نیست که بگویم یا نمی آید یا اگر آمد زود می رود .. این یک تداوم همیشه گیست( همیشگی از دیدن انسان !) چون انسان دچار مرض نا علاج عادت  است . بهترین را هم به دست می آرد و به آن عات می کند { دیر زمانی که در کنار رودخانه می زیستم تمام آرزه یم  قله بود ، به قله که رسیدم ؛ سر تا پا محو تماشای رود شدم !! } .

فقط آن گونه نیست ! آدمی به غم و رنج و درد هایش هم عادت می کند .

 

ما عادت داریم به اینکه ساده نباشیم  و سخت بگیریم . سیاست نا خدآگاه با گوشت و خون ما آمیخته شده . برای هر آشنایی باید سیاست چید و محتاط بود ؛ در هر رابطه ، هر جا باید دقت کرد که فولان کارت تاثییر سو برای فولانی نگذارد که فولان روز فِلان اتفاق از جانب فولانی به ضرر خود تو تمام شود !

در این میان ما یا عادت می کنیم ، یا رنج می کشیم .. عادت یک منطق نیست یک reflex  است برای نجات از رنج کشیدن ؛ مثل داروی بی حسی .. ما به خوشی  ها عادت می کنم  پس هیج وقت آنها را از ما نمی گیرند .. این یک دورغ است که انسان های بزرگ خوشی های کودکی خود را از دست داده اند! آنان فقط به دان عادت کرده اند .. پس دی گر حس نمی شوند ؛ همین انسان مدام دنبال آرامش می گردد تا به آن عادت کند ؛ عادت کند تا عادی شود .

وقتی محلی مرا آرام کند ، مدام به آجا می روم .. زیاده روی می نم تا آرام بمانم .. سر انجام به آنجا عادت می کنم ؛ وقتی کسی مرا آرام کند ، دوست دارم مدام با او باشم ولی این مثل یک جا نیست ! که اگر به آن عادت کردم برو سراغ جای بعدی ..

 

آنانی که از مرض عادت آگاهند بیشتر در معرض آنند .. قطعا این گونه است که هر چه علم ما کمتر باشد کمتر رنج می کشیم.. رنج از دست دادن عزیزان بسته به نوع عزتشان نزد ما از سخت ترین نوع عادت هاست .. چندی پیش به صورت اتفاقی و تصافی با دوستی همسفر شدم  و گذرم به قطعه تعدادی از شهدای دوران جنگ تحمیلی خورد .. خانمی آنجا بود که یک دسته بزرگ گل گلایول داشت و بر روی هر سنگ قبر یکی می گذاشت و می رفت .. صبح زود بود و هیچ کس دیگر آن اطراف نبود بدون شک این کار را از روی داشتن رنج مشترک  با  آشنایان همه این سنگ قبر ها می کرد ؛ رنجی که من نداشتم ! من از روی بی اعتنایی به آن عادت کردم و او از روی شدت ، درگیر شده !

چه قدر شدت لازم است ؟

که زمان هم آن را مقلوب نکند ؟!

علاقه هم این گونه است ، دقت لازم دارم  که عادت به آن رخنه نکند . شدت کافی  نیست ! عادت بر عکس که به بودن عادت کنی ؛ عادت به ساخته های ذهنی ؛ عادت به توهمات ؛ عادت به بارو های اشتباه .. بدتیرن عادت ها .

 

عادت یعنی آغاز درگیری .

بایست خیلی قوی بود .

۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

۱۰am

 

یک روز آفتابی سرد ؛

یک اتاق شرقی غربی ؛

پرده های توری کشیده ..

آفتاب پشتشون ؛ آفتاب ساعت ۱۰ ..

- یک شروع از نو .

۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

cold light

cold light

عکس کامل کلیک

۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

backward

کمی بیشتر می رویم عقب .. عقب ؛ عقب و عقب تر ..

به ایران قدیم ؛ ایرانی که در آن زنان جایگاهی نداشتند .. تا زمانی که دختر بودند که نباید آفتاب و مهتاب رویش را میدید و بعد زا آن در خانه شوهرش تبدیل به یک گردانده خانه و یک دستگاه تولید مثل بلقوه می شود که اگر مرد توانا بود می توانست تا ۴ عدد از این دست گاه های تولید مثل و همخوابگی  استخدام کند  ؛  زن هیچ حقی نداشت ؛ مدرسه نمی رفت هیچ کس را نمیدید ، در هیچ جریان اجتماعی عضو نبود شهادتش قبول نبود و نه هیچ چیز دیگر .. درست مثل یک کمد .. گوشه دیوار و یا توی رختخواب .. در این جامعه عشق به چه قیمتی بود ؟

با چشم بسته و چادر سفید به خانه بخت برو با کفن سفید از همان خانه بیرون آی .

رفته رفته رمان های اروپایی و فرهنگ های غربی در تاریخ ایران زمین پا دواند ..مردم را به تناقض وا داشت که چطور زن اروپایی با شوهرش می تواند به سفرهای دور رفته ؛ زیبایی اش را به رخ بکشد و از تحسینی که میشود لذت ببرد یا آن شوالیه داستان ها برای نجات جان محبوبش با اژدها های سه سر می جنگد ! ..



سال ها گذشت ؛ حرمساراداری قاجار به زیر فرش رفت و دومین شاه پهلوی سوین زنش را رسما شهبا نو نام نهاد و خود را به هر چه قبل تر ها نداشتن مزیین کرد ! شهبانو ارج و منزلت زن را احیا کرد! وی حق ناخدا گاه به تقلید کور کورانه از غرب حق این را پیدا کرد که د رامور خاصه کشور تصمصم گیری کند ؛ هنر دوست شود ؛ موزه افتتاح کند ؛ تابلو بخرد و بفروشد و با شاه ایران به دیدن مقامات شکور های دیگر برود و شیلان کند ..

سپس با رخداد انقلاب اسلامی این سیر دچار کمی توقف ؛ سپس سر در گمی و گیجی و سرسام شد و به قول کتاب های عربی دوران دبیرستان” وشد آنچه شد “…

اما زن ایرانی دیگر حاضر نبود حقوق به دست آمده را از دست بدهد و از این طریق، سیر منطقی تحول، به مبارزه ای بی امان و هرج و مرج انجامید؛ امروزه زن ایرانی  با خودش تکلیف روشنی دارد .  آنها در این سیر تاریخی دچار تحولی شگرف شده اند و با خود باور ها و گذازه های حمل میکنند که گویای این تحول است  “مردها برای تفریح زنان خلق شده اند ؛ اگر هزار سالشان هم شود بچه اند / هر گز آدم نمی شوند / همه شان مثل هم اند و از این قبیل “ . حتی ! به نزدیکان خود سفارش می کنند به اصلا به فولانی محل سگ هم نگذار  و یا همانهایی که خودتان می دانید . ..

همین زن بعد از ایم نا هنچرای ها ی موجود و درست بعد از ازدواج یا اصلا راحت تر بگویم بعد از  به دست آوردن اولین  دوست پسر رسمی ؛ می گوید که من صاحب دارم و رابطه اش را با مردان مجرد اطراف خود تا حدی محدود و یا قطع می کند ( منظور من اینجا تنها عرف است نه همه )

در این میان احوال مرد ایرانی بدتر از زن نباشد بهتر نیست ! دسته ای از آنان عاشق می شوند که اگر در این میان شکست بخورد ( که اغلب می خورند ) تا مدتی روحیه در هم شکسته و یاس رهایشان نمیکند  و به قول خارجی ها مدتی را brackDown  تشریف دارند .. برای انها زن همان پرنسی است که کمال مطلق دارد .دسته ای دیگر مردانی هستند که حاظر نیستند از اولین رابطه آشنایی تا نخستین همخوابی اشان بیش از یک هفته فاصله بی افند .. برای آنها زن همان دستگاهیست که بر طرف کننده نیاز هاست .

در چنیین خفقانی و درست همین وضعیت که زن بعد از قرن ها  تازه منزلت حققی خود را مزه مزه می کند ، خود را گم کرده و نوعی حس برتری یا حتی انتقام جویانه از جنس مذکر  پیدا  می کند و نحایتا به هر سلام محبت آمیز از جنس مذکر مشکوک است. وظیفه خود می دانند که باید نسبت به آنها بی محلی کند ؛ مردان هم بطبع بعد از چنیدن بار ارسال اواج محبت آمیز و سُر خوردند د چار نوعی تنش و شده و سر انجام خود را در این  روابط محبت آمیز باز نشسته اعلام می دارند ..

با همه این حرف ها و هر آنچه که می دانیم و می بینیم ؛ به این نتیجه می رسیم که زن ایرانی یا سلطنت میکند و قدیسه گری یا فحشا و بردگی .. مرد ایرانی هم بطبع یا سواری میدهد  یا سواری می کند .. بد نیست در این میان به اتفاق جالبی که  چند سالیست  آواخر بهمن اران را دگرگون میکند بپردازیم ؛  سپندارمذگان که به علت نزدیکی با تاریخ جشن معادل آن در اروپا و امریکای شمالی مهم تلقی  میشه و برای آن  جشن گرفته میشود  ( جشنی برای remind  کردن عشق و دوستی ).. اما شکی در ان نیست که این جشن صرفا جعلی بود و برای مقوامت فرهنگی در میان ما باب شده! جامعه ایرانی کهن مثل تمام جوامع باستانی مرد سالاری بود ! بحث دختر آفتاب ندیده و زن اندرونی و هرآنچه که من و تو میدانیم پیش می آید ! چطور ممکن است در چنین جامعه ای سخن از عشق شده باشد چه برسد به جشنی برای عشاق ! به فقه زرتشنی نگاهی می اندازیم ؛ در آن زمان دختری که رغم مخالفت خانواده خود با پسری ازدواج می کرد آن را “ خود سر زن “ می نامیدند و از برخی حقوق محروم می شده در چنین جامعه ای عشق جایگاهش کجاست !!!

سپندارمذگان جشنیست که تنها برای مقابله با جشن معادل اروپایی آن در ایران باب  شده ، جشنیست که در آن  زمان ؛ زنان ایرانی از خانه خود بعد از یک سال بیرون می رفتند و هدیه می گرفتند ؛ در آن روز امور خانه بر عهده مردان بوده و لا غیر .

این یعنی آزدای و سالگرد در حوضه روابط زناشویی نه عشق!

..

./

۸ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

WET Glass

WET Glass

عکس کامل و قدی کلیک

۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

Water magE

Water magE

 

برای مشاده عکس کامل که قدی است روی لینک زیر کلیک کنید

عکس کامل

۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

جدال آب و آینه و سرما

 

تغییر ؛ تغییر ؛ تغییر ..

انسان زاده تغییرات است؛ در این زمستان که هیچ نداشت جز درد ، شیدابم را تغییر دادم به مزاج خودم .. خوب میدانم که بسیار سنیگن است سخت بالا می آید و این نهایت خود خواهیست .. من این گونه دوست دارم /

 

سفید
خاکستری .. سرمه ..

این گونه  و فقط همین گونه .

دوست دارم درشت بنویسم ؛

دوست دارم بزرگ بنویسم ؛

دوست دارم از خودم بنوسیم ؛

دوست دارم از دردی بنویسم که خوب می دانم تمام میشود .

دوست دارم همیشه بدانم که این گونه نمی ماند ..

همان طور که نماند .

 

تغییر تقدیر همه است .

همه ی همه ی همه ..

 

خوب باشید و از شی داب جدید لذت ببرید ..

کیارش مظفری/ آخرای بهمن ۸۸

۳ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

همکاران سیستم

همکاران سیستم
۴ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

پنج شنبه ؛ ۳ ام دی ماه ۱۳۸۸

پنج شنبه ؛ ۳ ام دی ماه ۱۳۸۸

وقتی همه چیز خوبه و هیچ کس نمیدونه یه چیزایی داره کارو خراب میکنه ؛ درست اون موقع است که ، می فهمی راه و چند وقت پیش اشتباه اومدی

۲ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

ره سپار جدید .

می خواهم با کسی رهسپار شوم که دوستش می دارم

نمی خواهم بهای این همراهی را با حساب و کتاب بسنجَم

یا در اندیشه خوب و بَدَش باشم

نمی خواهم بدانم دوستم می دارد یا نه

می خواهم بروم با آنکه دوستش می دارم..

۶ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

دلم تو را می خواهد و یلدا و تعطیلات .

من تعطیلات می خواهم ، حافظ را می خواهم .. کرسی می خواهم و یک خانه با حیاط حوض دار ،

یک شب برفی ، و قطعا “تو” که به همه اینها معنی بدهی !

بنشینی آن سوی کرسی ، یک غزل تو بخوانی ، یک غزل من .. بخوانیم و بخونیم .. دم صبح برویم طلوع دیر گاه خورشید زمستانی را تماشا کنیم که چه قدر سرد است .. صبح که بیدار می شویم چای داغ بنوشیم و در آن حیاط حوض دار بدویم ، من جای پای تو بگذارم تو جای پای من .. بگردیم دنبال دستکش گم شده من و وقتی به زیر درخت رسیدیم ، آن را تکان دهیم ( درخت را ) تکانش دهیم تا کمی از بار آن کم شود و وقتی به زمین یخ زده رسیدیم ؛ من بیشتر دقت کنم که هنگامی که پایت سُر می خورد من کنارت باشم تا زمین نخوری و در آغوش من بی افتی ..

شب که می رسد ، برق را خاموش کنیم و یک شمع روشن کنیم .

با سایه های دستانمان نمایش عروسکی سایه ای بازی کنیم، کمی تو حکایت کنی و من بیشتر گوش دهم، شاهنامه بخونیم و رمان بلند .

دلم تو را می خواهد و شب های سرد ؛ کوچه های باریک و حافظ و ستاره های سبز .

دلم تور ا می خواهد و یلدا و پاییز.

می خواهم بروم تعطیلات ! مرخصی می خوام ، استعلاجی .. کارگزینی دنیا کجاست ؟؟..

۱۰ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

یلدای سرخ ؛

احمقانه ترین عمل آدمی ، ترکیب عوامل نا مرتبط با هم است ، این ترکیب می تواند ترکیب  دو کلمه ساده باشد یا ترکیب فاجعه ای  در سنت با فاجعه ای در مذهب ،

این گونه ترکیبات با هیچ منطقی جور در نمی آیاد مگر منطق جبر !

یلدا فاجعه ای ست در سنت ، رویدادیست علمی و دیر تکرار  ، اطلاعتی جند خوب راجب یلدا را در اینجا بخوانید .

——

هنوز هم در کوچه باد می آید .. مگر قرار نیست که پاییز تمام شود ! خودت میگفتی که درست بعد پاییز و قبل از زمستان فصلی دی گر است ، فصلی که در آن آینه ها کدر می شوند و مردم رو به دیوار موهایشان را شانه می زنند ..  به وقت و  خیال  من یلدا کوتاه است ، تو بلندی ، ماه نورانیست و در یا آرام است  ، در کوچه باد م یوزد و آسمان کمی ابریست .  آن فصل یا نمی رسد . یا زود می گذر . در آن فصل تو دست مرا میگیر و در کوچه ها می دویم .. دی گر هیکس نمی پرسد از ماضی آمده ایم یا مضارع ، بی خیال هر آنچه داری و دارم .

یلدایت مبارک ، مطمئن باش که من و ستاره های سبز و صد البته حافظ برایت دعا  می کنیم .

۵ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

یلدا( عکس سنجاق شده )

یلدا( عکس سنجاق شده )

کاش شب دیدن تو ، همیشه یلدا بود!

به جز از عشق که اسباب سرافرازی بود؛

آزمودیم همه کار جهان بازی بود،..

۲ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..

شرایط عزیزم ؛ شرایط !!

چند وقتی است که متوجه شدم شرایط حرف اول رو میزنه !

اگه الان دارم این نوشته رو می نویسم ،

اگه الان تو داری این نوشته رو میخونی همه علت شرایطی ائه که دس به دست هم دادن .. اگه دقت کنید  همیشه میگن همه عوامل دست به دست هم میدن تا شرایط فراهم شه !

پیش گفتار ( پیش نیاز بحث )

خود ما ایرانیان نیز، از تعهد و " قرارداد " های دو جانبه، بیشتر در راستای پیشبرد اهداف شخصی استفاده می کنیم و به محض آنکه با منافع یا حتا خواست و حوصله ی ما درتنافی قرار می گیرند، دیگر خود را موظف به آن نمی بینیم. با این عذر که تغییر شرایط، تعریف جدیدی از مسئولیت ارائه می دهد که همانا نزد ما " مسئولیت ناپذیری " باشد!

در ساده ترین مورد، چراغ قرمز عابر پیاده برای عابر ایرانی، فقط زمانی اعتبار دارد که عبور ماشین ها، و در واقع ضرورت حفظ جان به آن مجبورش کند. اما امروزه شرایط کاری کرده که خیلی از ماها پشت چراغ قرمز عابر پیاده دقایقی را بدون اینکه ماشینی در خابان باشد ، می ایستم و از این ایستادن و احترام احساس شعور و فرهنگ به ما دست  می دهد ! من در این سالها  با شگفتی بسیار، دیده ام که در فضای بیمار جامعه و در مقابل اذهان معیوب و ناتوان، اصرار من به تعهد به وظایف، از همان احترام به چراغ قرمز گرفته تا شخصی ترین مسائل، یا به سخره گرفته شده است، یا نزد طرف مقابل به احمقانه ترین شکل ممکن، هر چیزی، تفسیر شده است، جز آنچه که می باید! این در حالی است که اگر کسی برای حرف خود ارزش قائل نیست، طبعاً برای حرف دیگران هم نیست. به چنین کسی نمی شود احترام گذاشت و نمی شود دوستش داشت. پس دعوت به ادای تعهدات، در حقیقت نوعی دعوت به احترام و محبت متقابل، و پراکندن نوعی صلح و جلوگیری از جنگ است!

   

و اما خود شرایط

   

شرایط، واژه ای پیش پا افتاده، جمع مکثر " شرط " نیست! ما اگر درست دقت کنیم، شرایط را به شکل مفرد به کار می بریم: " شرایط مهیا نبود! " و حتی گفتن شرایط مهیا نبودند، به نظرمان غیر عادی و نادرست می آید!!

   

که این اصلا مهم نیست ! چون با اطمینان می توان گف هیچ یک از شما هرگز راجب اهمیت این موضوع فکر نکرده اید ! هرگز ! پس خاص  خود کلمه مهم نمی تواند باشد

   

نقطه عطف بحث

من هرگز با گفتمانم قصد بر اندازی ، خرده گیری و غیره را نداشتم و این بر همه شما که مدام قلم مرا خوانده اید آشکار است .

اما امشب قصد دارم تعریفی کنم از "شرایط" شرایطی که باعث شده این صفحهات سفید ms word رفته رفته سیاه شود به اینجا برسد و دست آخر منتشر شود و تو شرایط خواندش را پیدا کنی و به این خط برسی !

ساده ترین اتفاق که روزانه به کرات در این جامعه تکرار می شود این است که روزی در شناسنامه ی من، نام یک شخص خاص در نقش قانونی خود، ذکر شود این قضیه، که به زبان رسمی " تاهل " ( برگرفته از اهلی شدن!!! ( برگرفته از کتاب پر مفهموم شازده کوچولو )) نامیده می شود، با خود تبعاتی دارد، که قطع ارتباط عاطفی با هر موجود دیگری از جنس مخالف، یکی از بدیهی ترین آنهاست.( البته در عرف ) شرایط یعنی امضای من و فلانی، در دفتر ثبت ی خاص که ما را اهلی شده! اعلام کرده است. شرایط یعنی ظهور مردی ناشناس در برهوت های نیمه مسکون شبه جزیره ای که احکامی از یک خدای جدید را با خود آورده که یکی از آنها دلالت بر حفظ هزار رقم حریم بین زن و مرد می کند و این قانون ها، هنوز جاری و ساری و بر زندگی ما موثر است. شرایط، یعنی آنکه مادر من قبل از به دنیا آمدن من، به دینی ایمان آورده که عاشق شدن من به تو را، برنمی تابد.

شرایط یعنی معجزه ی اشتباهی به دنیا آمدن هر کس دیگر، نیمه ی دیگر من، ده سال بعد از خود من! شرایط یعنی قوانین مهاجرتی که اداره ای ناشناس در جمهوری فدرال کجایک تصویب می کند تا تو نتوانی به همان کشوری مهاجرت کنی که من کرده ام. شرایط یعنی تصمیم آقای ایگرگ، که نه من می شناسمش و نه تو، به آمدن به مهمانی به خانه ما ، که باعث حفظ ظاهر و عدم اجرای اعمالی خاص شود . شرایط یعنی آن کوچه بنبست ! شرایط یعنی مرض خودشیفتگی فردی ناشناس در دی ماهی خاص که خیال خواهد کرد تو به جای من، عاشق او شده ای و ارتباطت با من، بهانه ی فتح باب رابطه با اوست. شرایط یعنی زندگی در حکومتی که بودنش، فکر هم آغوشی با تو را، به پیامد هولناک سنگسار شدن می آلاید.

همین جا جرم را می توان تعریف کرد ؛ که  امری است خواسته یا نا خواسته که در شرایط "خاص" کنونی نا پسند به نظر می رسد ، به عنوان مثال تغییر کلی رژیم ی خاص در فلان کشور پیشرفته .

اگر برگردیم به تاریخ وقتی دو جنگ جهانی پیاپی و میلیون ها کشته ی پیامدش، هزاران مصیبت جنون آور و اوضاع مرگبارش، اعتقاد ها به خدا را متزلزل کرد ، و سوال شده بود که چطور خدا این همه را می بیند و ساکت است! آیا خوابش برده؟ یا هرگز وجود نداشته است؟

که این گونه که در تاریخ ثبت شده ، با ایمان تر ها، در پاسخ می گفتند: خدا منطق های خاص خودش را دارد که الزاماً با منطق ما سازگار نیست. خدا بر اساس شرایط به وقت مقتضی خود را بر ما اشکار خواهد کرد! به این ترتیب، پای این شک به میان می آمد که: آیا خدا هم بر اساس شرایط عمل می کند و به نحوی اسیر نوعی " جبر موقعیت " است؟ البته اگر برای انسان، اختیاری در نظر بگیریم، خدا برای احترام به اختیار انسان هم که شده، مجبور! است که از سریر مطلق بودن پایین بیاید و اسیر شرایطی شود که اختیار انسان ها به وجودش آورده است!

که چند خط بالا بدون لحظه ای تفکر توسط نیم بیشتری از ما رد شده نام میگیرد و نویسنده آن فولانیسم !

صداقانه این است بگویم که ما در زندگی ای که دم از اختیار زدیم ، درست در مواقعی که کار به جاهای سخت می رسد ، جایی که اوضاع به میل ما پیش نمیرود ، از واژه های که برای روزی خاص ذخیره کردیم ؛ مثل "سرنوشت" یا "شرایط" استفاده خواهیم کرد. ولو اینکه تا به حال کرده ایم .

۹ نفر دیگر این نوشته را لایک کرده اند(اید) .
ادامه ..